#مهمان_زندگی_پارت_303


آرمین بدون آنکه به خودش تکانی دهد دست او را فشرد و با خانم ارجمند سلام کوتاهی کرد و گفت:

- حالا که وقت رفتن نیست

ارجمند با کنایه به لحن صمیمی اونیشخندی زد و گفت:

-اتفاقا وقت رفتنه چون نمی خوایم بیشتر از این مزاحم بشیم

خودش را از مقابل در کنارکشید تا آنها رد شوند و گفت:

-هر جور راحتید ،به هر حال خوش اومدید

خانم ارجمند با خداحافظی گرمی از ناهید گونه سایه را بوسید وبه همراه پسرش از در خارج شد .آرمین هم آنجا کنار در ایستاد وتا سوارشدن ارجمند با نگاه کلافه و عصبیش اورا تعقیب کرد . و وقتی خودروی ارجمند از مقابل دیدگان پر از خشمش محو شده وارد حیاط شد

ناهیدبا گفتن (ای روزگار)آهی کشید و از آنها فاصله گرفت سایه به دنبال مادرش هنوز قدمی برنداشته بود که آرمین محکم بازویش را گرفت واو را به طرف خودش کشید و با لحنی که سعی میکرد مقابل ناهید آرام وکنترل شده باشد پرسید:

-ارجمند اینجا چه می خواست؟

-اومده بود عیادت بابا

چشمانش گرد شد وبا لحنی پر از شک پرسید

-با خانواده؟!

-فکر می کنی باید دلیل دیگه ای داشته باشه؟

-نه فقط از دیدنش اینجا تعجب کردم

ناهید روی پاگرد پله ها به طرفشان برگشت وبا لبخند گفت:

-حالا چرا سرما اونجا وایستادین ؟ بیاید بالا حرفاتونو بزنید

با نگاهی پرازغیظ بازویش را رها کرد وبه طرف پله ها رفت ودرکنار هم وارد سالن شدند.

ساغر با دیدن آرمین ذوق زده به طرفش دوید وبا لحنی شاد و سرخوش گفت:

-آرمین نبودی ببینی چند لحظه پیش اینجا چه خبر بود

آرمین نگاه کوتاهی به سایه انداخت و سپس رو به ساغرپر ابهت پرسید:

-چه خبر بود؟

نگاه ساغر روی چهره آشفته سایه که داشت اشاره می کرد چیزی نگوید افتاد . آرمین رد نگاهش را تقعیب کرد وسریع نگاهش را ازاو گرفت و به سایه که در کنارش ایستاده بود دوخت رنگ از صورت سایه پرید . بدون اینکه نگاه خیره اش را ازروی چهره سایه بردارد به ساغر گفت:

-نگفتی ساغر،اینجا چه خبر بود؟

-هیچی ،دسته گل شما حالا که شوهرم کرده خواستگاراش پاشنه در رو از جا کندن

از خشمی آنی فکش منقبض شد و با چهره ای برافروخته از سایه پرسید :

-سایه ،ساغر داره چی میگه ؟

متوهش و لرزان به مادرش خیره شد . ناهید خودش را وسط انداخت و گفت:

-چیزی نبود پسرم ،یه سوءتفاهم بود که حاج عالی رفعش کرد

نگاهش را از چشمان وحشت زده سایه گرفت وبه ناهید گفت :


romangram.com | @romangram_com