#مهمان_زندگی_پارت_302
خانم ارجمند از جا برخاست وبا ناراحتی گفت:
-ببخشید ما نباید امشب مزاحم شما میشدیم ،اگرمیدونستم سایه نامزد داره ،اصلا این حرفها رو نمی زدم
ناهید -ایراد نداره ، لطف کردید تشریف آوردید
خانم ارجمند -امیدوارم حاجی به زودی حالشون خوب بشه،وسایشون همیشه بالای سرتون باشه
ساغر که در سالن گوش ایستاده بود و خیلی واضح گفتگوی آنها را می شنید قبل از خارج شدن آنها از اتاق پدرش به طرف اتاق سایه رفت ودر حالی که وارد میشد اخم ظریفی روی صورتش نشاند گفت:
-ای خون به جگر بگیری دختر که جوونه مردمو در به در کردی
با بدخلقی گفت :
-خوبه توهم حالا دیگه ادای مامان بزرگا رو برام درنیار وبگو چی شد؟
-میخواستی چی بشه ، بابا آب پاکی رو ریخت رو دستشون وگفت دختر ما نامزد داره،وقراره بهمین زودی یکی دیگه رو بدبخت و آواره کنه ،اون بیچاره هم نزدیک بود قالب تهی کنه
کلافه پرسید :
-حالا کجان؟
-دارن می رن
از جا برخواست ومقابل آیینه شالش را روی سرش مرتب کرد و ازاتاق خارج شد
از پله ها پایین که می رفتند خانم ارجمند رو به سایه شرمگین گفت:
-من معذرت می خوام که با اون حرف نسنجیده باعث رنجشت شدم ،ولی باور کن منظوری نداشتم
با لبخند تلخی گفت:
می دونم شما منظوری نداشتید اما من از هر چیزی که باعث نا امیدی پدرم بشه ناراحت میشم
خانم ارجمند -امیدوارم پدرت به زودی شفا پیدا کنه
زمزمه کرد
-امیدوارم
خانم ارجمند -نامزادیتو تبریک میگم وامیدوارم خوشبخت بشی ،با اینکه خیلی دلم میخواست عروسم بشی ولی خوب با قسمت نمی شه جنگید
استاد ارجمند که جلوتر از آنها حرکت میکرد قبل ازبقیه به درب حیاط رسید ودست کرد قفل درب را گشود وبه طرف خودش کشید اما با دیدن قامت بلند وکشیده آرمین که پشت در ایستاده بود شگفت زده به طرف سایه برگشت هر دو از دیدن هم در آن مکان جا خورده بودند . در یک لحظه نگاه متعجب هر دو به روی سایه دوخته شد نگاه آرمین پر از خشم و بدبینی بود و نگاه ارجمند تردید آمیز ......
ارجمند شوک زده مثل تندیسی مقابل در خشکش زده بود و به آرمین که روبرویش و آنسوی در ایستاده و به سختی نفس میکشید امکان وارد شدن را نمیداد .خانم ارجمند که آرمین را نمی شناخت با لبخندی رو به پسرش گفت:
-عزیزم نمی خوای اجازه بدی آقا بیان تو؟
ارجمند به خودش تکانی داد و دستش را به منزله سلام مقابل آرمین گرفت و گفت:
-خوبید جناب مشایخ، من لحظه ای از دیدارتون در این جا ،جا خوردم
نگاه عصبی آرمین درنگاه مضطرب سایه قفل شده بود سایه پریشان وهیجان زده روبه ارجمند ومادرش گفت:
-دکتر مشایخ پسر دوست صمیمی پدرم هستن
ارجمند با پوزخندی نجوا کرد :
-جدی نمی دونستم!
romangram.com | @romangram_com