#مهمان_زندگی_پارت_299
-اما تو که می دونی من اهل دروغ گفتن نیستم
-بابا من نمی خوام شما دروغ بگید
حاج علی که از حرفهای دخترش گیج شده بود سردگم گفت :
-پس چی ؟
-اصلا حرفی از ازدواج من نزنید
-خوب شاید دوباره اومده باشن خواستگاری ، اونوقت باید چی بگم!
-خوب بگید من شیرینی خورده کسی دیگه هستم
-اما دخترم این خودش یه دروغه
سریع وجدی گفت :
-یه دروغ مصلحتی بابا
لبخندی روی لبهای بی روحش نشست وگفت :
-فتوا صادر می کنی ، دروغ مصلحتی دیگه چیه ، دروغ دروغه
-بابا خواهش می کنم دارن میان اتاقت
نفس عمیقی کشید از سر اجبار گفت :
-از دست شما جوون ها ، حالا ببینم چی میشه
استاد ارجمند و مادرش در کنار ناهید و ساغر وارد اتاق حاج علی شدند.سایه با لبخندی کاملا کذایی به طرفشان رفت و با سلامی گرم از آنها استقبال کرد خانم ارجمند مهربان او را به آغوش کشید و بوسید ، از آغوش خانم ارجمند بیرون آمد و رو به استاد ارجمند با اوهم سلام کرد و آنها را دعوت به نشستن کرد استاد ارجمند در حالی که دسته گل در دستش را به او می داد گفت:
-امیدوارم مزاحم نشده باشیم
ناهید در حالی که تعارف به نشستن می کرد گفت:
-این چه حرفیه ؟خوش اومدید ، راضی به زحمتتون نبودیم
-خانم ارجمند به طرف تخت حاج علی رفت و با او احوالپرسی کرد وجویای حالش شد و گفت:
-شرمنده در جریان حال شما نبودم والا زودتر از اینها مزاحمتون می شدیم
حاج علی با ضعف گفت:
-خواهش می کنم ، چه مزاحمتی ، لطف کردید تشریف اوردید
سایه دست ساغر را گرفت و بدنبال خودش به طرف آشپزخانه کشید وبا پرت کردن دسته گل روی میز با تشویش ونگرانی گفت:
-مامانو صدا بزن بگو بیاد کارش دارم
-ساغر با خشم دستش را میان دستش بیرون کشید گفت :
-چرا خودت بهش نمی گی
-خودت نمی بینی دارم از هیجان میمیرم
-وا، چرا ؟....... نکنه فکر کردی اومدن خواستگاری
romangram.com | @romangram_com