#مهمان_زندگی_پارت_300

برای کنترل هیجان درونش نفس عمیقی کشید وگفت :

-فکر نمی کنم بلکه مطمئنم

ساغربا پوز خندی گفت:

-مگه تو چند تا شوهر می خوای دختر!

در حالی که تند وتند در فنجانها چای میخرید به ساغر گفت

- خواهش می کنم سربه سرم نذاروبرو مامانو صدا بزن

-بهم بگو چرا اینهمه مضطربی ، تا برم صداش بزنم

سینی چای را به دستش داد و گفت:

-اینهمه زرزر نکن وزودتر برو

ساغر به اجبارسینی چای را ازدستش گرفت و چشمانی پر از حیرت روانه اتاق پدرش شد طولی نکشید که ناهید وارد آشپزخانه شد و رو به سایه با آرامش گفت:

-جانم!

با لحنی آشفته گفت:

-مامان خواهش می کنم بدادم برس

ناهید با نگرانی گفت:

-چی شده دخترم!

ساغرهم به دنبال مادرش وارد اشپزخانه شد و بالودگی گفت:

-وهم و خیال ورش داشته، فکر می کنه ارجمند بازم اومده خواستگاریش

ناهید با بهت از او پرسید :

-راست می گه ؟!

-مامان ارجمند نمیدونه من ازدواج کردم یعنی اصلا هیچ کس توی دانشگاه خبر نداره

-خب چرا بهشون نگفتی عزیزم

-چون آرمین نمیخواد سوژه دانشگاه بشیم ، می خوایم بعد از فارغ التحصیلی اعلام کنیم

-اما اینجوری که نمیشه !

-مامان تو رو خدا در مورد آرمین هیچی بهشون نگید

-اگه واقعا"اومده باشن خواستگاری چی ؟

-نمیدونم یه چیزی سرهم کنید دیگه

ناهید آهی کشید وگفت:

-حالابیا بریم پیششون تنها نشستن زشته

ظرف میوه رابرداشت وبه همراه مادرش آشپزخانه را ترک کرد استاد ارجمند سرگرم صحبت با حاج علی بود.ناهید کنار خانم ارجمند نشست و دوباره به او خوش آمد گفت پس از لحظه ای خانم ارجمند پس از کلی مقدمه چینی ومعذرت خواهی ازاینکه دراین موقعیت مزاحم آنها شده است نهایتا درخواست خواستگاری از سایه را مطرح کرد نگاه حاج علی وناهید روی سایه خیره مانده بود سایه شرمگین سرش را به زیر انداخت وبا انگشتانش شروع به بازی کرد حاج علی بعد از سکوت کوتاهی گفت:

-من شرمنده شماهستم چون اصلا جواب خوشایندی ندارم که به شما بدم

romangram.com | @romangram_com