#مهمان_زندگی_پارت_298

-کی ؟

-استاد ارجمند با مامانش

با چشمانی گرد شده پرسید:

-اینجا ......چی می خوان ؟

شانه بالا انداخت وگفت :

-چه می دونم ؟شاید اومدن عیادت بابا

-حالا کجا هستن ؟

-پایئن دارن با مامان خوش وبش می کنند

جزوه اش را روی تخت انداخت وسریع از جابرخاست وبا برداشتن شالش از روی جا لباسی از اتاق خارج شد و با حرکاتی شتاب زده وارد اتاق پدرش شد پدر با چشمان بیمارش به او نگاهی انداخت و مهربان پرسید

-سایه !بابا چیزی شده ؟

با هیجان گفت:

-نه چیزی نیست!

-پس چرا اینهمه پریشونی ؟

-بابا استاد ارجمند اینجاست !! فکر کنم اومدن شما رو ببینن

-خوش اومدن عزیزم این که نگرانی نداره

با لحنی التماس گونه زمزمه کرد:

-بابا یه خواهشی ازتون دارم

متعجب نگاهش کرد و گفت:

-چه خواهشی دخترم!

با استرس لبش را به دندان گزید وآهسته گفت :

-اون نمی دونه من ازدواج کردم خواهش می کنم چیزی در مورد ازدواج من بهش نگید

تا آخر نگرانی سایه را حس کرد پس مهربان گفت:

-چرا دخترم ؟چرا نمی ذاری جوون مردم بره دنبال زندگی خودش

روی لبه تخت کنارش نشست وعاجزانه نالید:

-بابا منظورمن این نیست ،فقط منو آرمین نمی خوایم کسی تو دانشگاه بفهمه که ما زن و شوهریم همین

-آخه چرا عزیزم ؟

سرش را به زیر انداخت وآرام گفت :

-آرمین می گه نمی خواد حرف و حدیثی دنبالمون باشه

-ولی عزیزم اینجوری این جوون الاخون ولاخون می مونه

-یه چی بهش بگید که از من نا امید بشه

romangram.com | @romangram_com