#مهمان_زندگی_پارت_297


-وای سایه، بخدا بعضی وقتا فکر میکنم اوسکلی ،خوب براش ناز کن کرشمه بیا ،با عشوه حرف بزن چه میدونم یکم احساساتشو قلقلک بده بذار بدونه تو یه زنی نه یه تکه سنگ ، تعجب میکنم 4 ماهه که دارید با هم زندگی میکنید ولی هنوز هیچ اتفاقی بینتون نیافتاده

-ماروز اول با هم قرار گذاشتیم ...........

وسط حرفش پرید وپرازخشم گفت :

-قرار روز اولو وللش ،مگه اون روکدوم قرارش مونده که حالاروی این یکی بمونه!

-نازنین من نمیخوام خودمو بهش تحمیل کنم

-تحمیل چیه دختر !،تو عاشقشی !.....لااقل اینکارا رو بکن ببین هنوزدر مقابلت سرده یا نه اگر دیدی واکنشی نشون نداد خوب معلومه که واقعا یه مشکلی داره دیگه

غمزده نالید

-حتی اگه مشکل هم داشته باشه برام مهم نیست!..... من فقط میخوام کنارش باشم و حس کنم جایی نفس میکشم که اونم هست وداره نفس میکشه

از جابرخاست وروی صندلی کناریش نشست وبا دلسوزی گفت :

-ببین سایه ،مسئله یک عمر زندگیه ،یه روز و دو روز نیست که به چهارتا برخورد عاشقانه دلخوش باشی،تازشم تو فقط 4 ماهه دیگه مهمون اون خونه ای ، اگه واقعا" دوستش داری باید همه سعیتو برای بدست آوردنش کنی

-آخه چه جوری وقتی هر شب داره بهم می گه قرار ما جدایه؟

- سایه توکه با گفتن کلمه جدایی اینهمه بهم می ریزی چطور می خوای زندگی بعد از طلاق و تحمل کنی باور کن با روحیه حساسی که داری داغون میشی ،به خودت بیا واین غرور لعنتی و بذارکنار و سعی کن اونو برای همیشه مال خودت کنی، اگه می خوای یه عمر کنارش باشی باید حماقت و بذاری کناروبخاطر عشقت بجنگی چون من نمی تونم چند ماه دیگه شاهد زجر کشیدنت باشم ،باید براش اعتراف کنی که چقدر دوستش داری!..... اگه هم اون برات مهم نیست و مطمئنی که بعدا" پشیمون نمی شی پس به همین لجبازیت ادامه بده،چون توی این روش لااقل یکی هست که خیلی خوشحال میشه وداره روز شماری می کنه که زودتر این تراژدی مسخره تموم بشه

لحظه ای به فکر فرو رفت و سپس با غصه گفت:

-نه نازنین ،نه............من نمی تونم اونو از آن خودم کنم،اون سهم من توی این زندگی نیست .چون از اول هم دلش با من نبوده ، اون کس دیگه ای و دوست داره و داره رویای زندگی با اونو برای خودش می چینه،من هر قدرهم که تلاش کنم تنها خودم و خوار و ذلیل کردم

-سایه تو اینقدر عاشقشی که بدون اون نابود می شی

لبخند تلخی زد و گفت:

-لااقل از خوشبختی او احساس آرامش می کنم،نازنین اون داره کنار من زجر می کشه ،از اینکه منو مجبور به این زندگی اجباری کرده همیشه در عذابه

-یعنی این حرف آخرته؟

نفس عمیقی کشید و با اندوه گفت:

-تو می دونی که من دختر کوته فکری نیستم که زندگی رو فقط از دریچه نگاه خودم ببینم،اون از اول با من صادقانه برخورد کرد . می تونست اصلا به من نگه که کس دیگه ای توی زندگیش وجود داره ، ولی همه چیز و واضح و روشن توی همون جلسه اول بهم گفت چون نمیخواست بهش عادت کنم ودل ببندم،نازنین اونها همدیگه رو دوس دارن و برای با هم بودن مانعی مثل من سر راهشونه و من نمی خوام مانع محکمی برای اونها باشم

-اما سایه تو عاشق آرمینی! اینو خودت گفتی !

-آره من اونو دوست دارم، اما اینقدر عاشقش هستم که خوشبختی اونو به هر چیزی حتی نابودی خودم ترجیح بدم ، من باید سعی کنم از سر راه زندگیش کنار برم

نازنین تحت تاثیر لحن پر از غصه سایه او را در آغوش کشید و هر دو بی اختیار آرام گریستند

فصل بیستم

جمله آخرِ شبِ آرمین تا چند روز ذهنش را مشغول خود کرده بود آرمین به او فهمانده بود که هر قدر هم که با او گرم و صمیمی رفتار کند دلیلی برای فراموش شدن قرار اولشان نیست.سایه می دانست که نباید از اول به آرمین دل می بست خودش به خوبی می فهمید که بعد از جدایی باید چه ضربه ای را تحمل کند او حتی یک روز هم بدون آرمین نمیتوانست دوام بیاورد چه رسد به یه عمر زندگی بدون او،دلش میخواست تا ابد آرمین از آن او می بود حتی با چهره ای خشک ویخ زده و با فاصله دیوارهای سخت و سرد سنگی ،هر روز آرزو می کرد کاش جایی در قلب یخی آرمین می داشت، اما این تنها یک آرزوی محال و دست نیافتنی بود چرا که قلب آرمین غیر قابل نفوذ تر از تصورات او بود و باید خودش را برای روزهای سرد بدون او آماده می کرد.

حال پدرش روز به روز بدتر میشد و درمنزل تحت مراقبت شدید بود.تصمیم گرفته بود به بهانه بیماری پدر چند روزی را در خانه پدرش بماند اما مادرش به شدت مخالفت میکرد وهر دقیقه یاد آور میشد که همسر جوانش بیشتر از هر کسی به او احتیاج دارد .از این واژه مادرش متنفر بود چرا که خودش به خوبی می فهمید که آرمین حتی سر سوزنی هم به او احتیاج ندارد

در اتاقش سرگرم مطالعه بود که ساغر سراسیمه وارد شد وهیجان زده گفت:

-سایه بیا ببین کیا اینجان؟

با تعجب روی تخت نیم خیز شد و پرسید:


romangram.com | @romangram_com