#مهمان_زندگی_پارت_295
-عشق کورش کرده و نمیخواد باور کنه که این عشق آخر وعاقبت نداره
- حالا چطور یه هویی اینهمه آتیشی عاشق آرمین شده؟!
-یه هویی هم نبود بیچاره خیلی وقته که سنگ آرمین وبه سینه میزنه
-خودش هم امیدی داره؟
با بهت نگاهش کرد وگفت:
-سایه یه چیزیت میشه ها ،اون محل سگ به دخترا نمیذاره ،اینو خودت نمی بینی ؟
-یاسمین چی ؟ اونم اینو می فهمه ؟!
-می فهمه ،ولی چه کنه که عاشقی این چیزا سرش نمیشه
لیوان آب سایه را برداشت وبا حرص تا آخر سر کشید ودوباره گفت :
-دختره دیونه !دیگه چیزی نمونده بود بهش بگم تو چند ماهه که داری باهاش زندگی میکنی و هنوز نتونستی یه جایی تو قلبش براخودت باز کنی حالا اون میخواد یه جا بشینه و غصه بخوره تا که اون عاشقش بشه
-خودمم داشتم به همین فکر میکردم
لحن صحبتش را عوض کرد ودرمانده گفت :
-نازی شاید آرمین یه محبتی بهش کرده که اینجوری اسیرش شده
نازنین با عصبیت نگاهش کردوبا لحن تندی گفت :
-تو دیگه چرا این حرفو میزنی !.....مگه اون خودتو توی دریای محبت غرق کرده بود که اینجوری عاشق وشیداش شدی
نازنین درست میگفت او اسیر ووابسته عشقی بود که ناخواسته مهمان قلبش شده بود
-نازنین ستایش چی میگفت واقعا دوست پسر تارا مارو با هم دیده
- من قبلا از تارا شنیده بودم اما چیزی نگفتم چون نمیخواستم بی خود ناراحت بشی
پریشان گفت :
-حالا چکار کنم !.....اگه بچه ها بفهمن ؟
بذار بفهمن مگه چی میشه!
-میترسم آرمین ناراحت بشه
نازنین خشمگین داد زد
-به درک که ناراحت بشه !.....بذاراونم یکم ناراحت بشه وبفهمه اصلا ناراحتی چیه
سایه با چهره ای غمگرفته خیره اش شده بود پفی کرد و با آرامش پرسید
حالا چرا امروز اینهمه گرفته ای مگه کدوم کشتیت غرق شده ؟
-همون که توی قلب آرمین بود
-آخ بمیرم که سایه عزیزم خل شده ،آخه خودت تو قلبش نیستی کشتیت رفته اون تو چه کار!
-نازنین نمیدونم چه مشکلی داره وبیشتر همین عصبی و گیجم میکنه
romangram.com | @romangram_com