#مهمان_زندگی_پارت_294
-خوب منم ازش خوشم میاد حالا باید برم بهش پیشنهاد ازدواج بدم
یاسمین ناراحت به نازنین پرید:
-حالا من بین اینهمه آدم از یکی خوشم اومده توچش نداری ببینی
نازنین کنارش نشست وبا مهربانی بی سابقه ای گفت:
-عزیز دل من ، کسی نباید چشم و گوش بسته عاشق کسی بشه اومدیم و فردا معلوم شد طرف متاهل وزن داره ،اونوقت می خوای چکار کنی
یاسمین لبخندی زد وبا قاطعیت گفت:
-نه بابا زنش کجابود نمیبینی حلقه تو دستش نیست تازه اون چش نداره زنارو ببینه
ستایش وسط حرفشان پرید وگفت:
-یاسی خیلی هم خوشخیال نباش تارامیگفت دوست پسرش رضا گفته چند بار دیده با یه خانم ازبرج زده بیرون
نفس سایه از هیجان بند آمد ، یاسمین آشفته و پریشان پرسید
-رضا اونارو کجا دیده ؟
ستایش با خونسردی جوابش داد:
-مگه نمی دونستی خونه مجردیش توی همون برجیه که دکتر مشایخ خونه داره
یاسمین آتشی شد وچهره در هم کشید وبا خشم گفت:
-بخدا اگه راست باشه واون با کسی رابطه داشته باشه با همین دستام دونه دونه گیسهای دختره رو از ته میکنم و با همین ناخنام روی صورتش یادگاری میذارم
نازنین با لودگی گفت
-بفرما این باز فاز ونولش قاطی کرد ،خو آخه خنگول شاید طرف زنش باشه تو رو سنه نه
سایه که داشت از این بحث حالش بهم میخورد رو به نازنین کردو گفت:
-من میرم کافی شاپ تو هم کلاس مشاورت تموم شد بیا اونجا
ستایش که همه سعیش رابرای آشتی باسایه میکرد رو به او گفت:
-حالا بودی پیشمون
آرام جواب داد
-نه حالم خوش نیست بعدا میبینمتون
از هر سه جدا شد و به طرف کافی شاپ رفت با حرفهای یاسمین سردردش بیشتر شده و سرگیجه وحالت تهوع هم به آن اضاف شده بود. وارد کافی شاپ شد و سفارش یک لیوان اب داد دلش برای یاسمین می سوخت که چشم وگوش بسته خودش را گرفتار یک عشق پوچ و پوشالی کرده است.آهی کشید و با خود اندیشید (وقتی من چند ماهه دارم کنارش زندگی میکنم و هنوز نتوانستم ذره ای از محبتش و بخودم جلب کنم تو چه امیدی به رابطه ای داری که حتی جرات ابرازش وهم نداری )
با یاد آوری شب قبل اشک در چشمانش حلقه بست چه شب خوبی بود و آرمین چقدرصادقانه و مهربان عشقش را ابراز کرده بود
اگر فقط آن جمله لعنتی! فقط همان جمله را به زبان نمی آورد اینک چقدر شاد و سر حال داشت برای آینده اش با آرمین نقشه می کشید
نازنین با گفتن اینکه (دختره دیونه سرم و خورد) صندلی را عقب کشید و نشست
سایه با یاس وحرمان گفت:
-چکار کردی بالاخره تونست قبول کنه که عاشق یه آدم آهنی شده
پیشخدمت یک لیوان آب روی میز مقابل سایه گذاشت و رفت .نازنین رو به سایه با پوزخندی گفت :
romangram.com | @romangram_com