#مهمان_زندگی_پارت_293
ستایش روبه نازنین با تعجب پرسید:
-این که گفتی کی بود؟
نازنین گوشه چشمی به ستایش انداخت وبا بدخلقی گفت:
-پسر عمه بابام ، میخوای بفرستمش خواستگاریت
یاسمین کلافه داد زد:
-نازنین تو رو خدا دست ازلودگی بردار و بهم بگو باید چه خاکی به سرم کنم که منو ببینه
نازنین حرصی گفت :
-آخه آی کیو، مرد باید زور بازو داشته باشه، با غیرت وچشم پاک باشه ، نه خوشگل وخوشتیپ و چه میدونم چی چی باشه که!
سایه که تا اونموقعه ساکت بود و با حیرت به مکالمه آنها گوش سپرده بود باضعف رو به نازنین پرسید:
-نازی این امروز چش شده ؟
-چی میدونم ! خل شده
یاسمین با دلخوری گفت:
-اگه هرکه عاشقه ،خله ،پس خودت نمره اول کلاس خلایی
-چی فکر کردی منم خل بودم که اومدم خودمودستی دستی انداختم تو هچل سروش دیگه
سایه عصبی نالید:
-نازنین به من میگی جریان چیه یا نه؟
نازنین آهی کشید وبا خونسردی گفت:
-چه میدونم طرف از وقتی شنیده استاد برومند میخواد با رعنا ازدواج کنه قاط زده حسابی
سایه با بی حسی روی نیمکت نشست و گفت:
-خوب این چه ربطی به دکتر مشایخ داره ؟
نازنین با حرص جیغی کشید وبه تندی گفت:
-وای سایه تو چقدر کودنی، بابا یاسمین داره خودش و میکشه که بگه عاشق آر...
ادامه حرفش را خورد وآرام زمزمه کرد
-دکتر مشایخه دیگه
قلب سایه فرو ریخت با ناباورانه به یاسمین نگریست وبا ضعف گفت:
-یاسی راست میگه ؟
یاسمین –بابا من که تا حالا هزار بار بهتون گفتم از اون خوشم میاد
سایه -آره گفتی ولی فک نمی کردم جدی باشی
نازنین کلافه گفت:
romangram.com | @romangram_com