#مهمان_زندگی_پارت_291


آرام سرش را بلند کرد وزیر نگاه نافذش نجوا کرد :

-از غرورت!

آرمین پقی زد زیر خنده و با صدای بلندی گفت:

-منظورت همون غروریه که باعث شده خودشیفته و عوضی بشم

از خجالت لبش را به دندان گزید اما چهره خندان و دوست داشتنی آرمین لحظه ای قلبش را دیوانه کرد آرمین صورتش را نزدیک صورتش آورد و گفت:

-اما من به غیر از غرورت پاکی و سادگیتو هم دوست دارم .همون سادگی که باعث میشه بیشتر اوقات حس کنم اصلاً زمینی نیستی

نگاه شیرینش سایه را دلبسته خودش کرده بود .نفس عمیقی کشید آرام ادامه داد:

-تو اینقدر پاکی که بیشتر اوقات فکر میکنم از آسمون اومدی که منو به زندگی برگردونی !..........سایه خودت خبر نداری که این چشمهای مسحور کننده و لبخند شیرین چقدر پاک ومعصومند ،تو نمیدونی که با این نگاه افسونگر میتونی چه معجزه ای کنی

نفسش به شماره افتاده بود و قلبش داشت از سینه اش بیرون میزد نگاه آرمین گلوله آتش شده بود و داشت نابودش میکرد .تحمل این نگاه مشتاق را نداشت آرمین عمیق نگاهش میکرد برای لحظه ای با زبان نگاه با هم حرف میزدند ودر نگاه هر دو عشق و دلدادگی موج میزد پس از لحظه ای آرمین نگاه ملتهبش را از او گرفت و همراه با اهی عمیق گفت:

-بهتره بری بخوابی فردا تا عصر سرکلاسی و نیاز به استراحت داری

از اینکه آرمین در جریان برنامه کلاسیش بود هم متعجب بود و هم خوشحال ولی احساساتش را به روی خودش نیاورد .دست کرد لپتاپ آرتین را بردارد که آرمین گفت:

- دیگه به این لپتاپ احتیاچی نداری ،فعلاً از سیستم خونه استفاده کن تا برات یه لپتاپ جدید بخرم

-پس با لپتاپ آرتین چیکار کنم ؟

-فردا خودم بهش پس میدم

-اما ممکنه ناراحت بشه؟

-نگران این مسئله نباش باید باهاش حرف بزنم و بهش بگم که توی رابطه ما نباید دخالتی داشته باشه اون نمیتونه دلیل ما رو برای جدایی درک کنه ،پس بهتر که فک کن رابطه ما باهم مثل همه زن وشوهراست

این حرفش به مانند آب سردی همه وجودش را منجمد کرد چرا همیشه با یک جمله همه مهربانی ها و نگرانی هایش را جمع میکرد و محکم بر فرق سرش میکوبید؟ چرا با نهایت خودخواهی او را اینگونه با سنگدلی دست می انداخت ؟دلش می خواست فریاد بکشد و بگوید ((روانی دوشخصیتی ،آن اعتراف چند لحظه پیشت چه بود و این حرف آخرت چه هست)) چشمانش سیاهی میرفت و همه خانه دور سرش میچرخید با ضعف و تن صدایی خفه آهسته زمزمه کرد :

-شب بخیر

با محبت آرام جوابش داد:

-خوب بخوابی

مبهوت ومسخ شده وارد اتاقش شد ؛ در را پشت سرش بست و به آن تکیه داد و به بغض مهار شده اش اجازه ترکیدن داد گریه آرامش کم کم به هق هق تبدیل شد بدن ضعیف و نیمه جانش روی سطح چوبی درب سر خورد و پایین افتاد چقدر لحظه ای که اندیشیده بود آرمین دوستش دارد شاد و خوشحال بود و چقدر احمق بود که باور کرده بود وجودش برای آرمین مهم است

************************************************** **

فصل نوزدهم

صبح با سردرد عجیبی از خواب بیدارشد شب قبل چند بار پشت سر هم خون دماغ شده بود ونتوانسته بود درست وحسابی بخوابد ،خسته پتو را کنار زد و از تخت پایین آمد. نیاز داشت با نازنین حرف بزند ، حرف زدن با او روحیه اش را تغییر میداد از روحیه شاد و سرزنده نازنین همیشه انرژی مثبت میگرفت از دستشویی بیرون آمد وپس از پوشیدن لباس از اتاق خارج شد

وارد دانشگاه که شد یکراست به طرف محل قرار همیشگی اش با نازنین رفت نازنین روی نیمکت در کنار یاسمین و ستایش نشسته و سر حال و شاداب سخنگوی مجلس بود

پشت سرش ایستاد ودر حالیکه دستش را به نشانه سلام برای یاسمین و ستایش تکان میداد توی گوش نازنین گفت:

-نازی ! تو اینهمه حرف میزنی باطریت تموم نمیشه

نازنین به طرفش برگشت و با لبخند گفت:

-عزیزدلم من که با باطری شارژنمیشم


romangram.com | @romangram_com