#مهمان_زندگی_پارت_290
-چون دلم بر اون ساختمونایی که قراره تو ناظرشون باشی میسوزه
-یعنی منو اینهمه دست کم میگیری
خودش را روی مبل انداخت و گفت:
-برخلاف نظر اولم که فکر میکردم اصلاً این کاره نیستی و این رشته رو فقط برای اسم و کلاسش انتخاب کردی ،حالا میبینم که واقعاً عرضه اش و داری
-میگم بهم یه فرجه دادی، پس نگو خودت از اول میدونستی که تحقیقم کامله
-من توی کارم به هیچکس ارفاق نمیکنم حتی اگه اون شخص تو باشی
-چرا حتی من ؟ مگه من برات با بقیه فرق دارم؟
باشیطنت لبخندی زد و گفت:
برا من که نه ولی برای تو شاید! -
در حالی که انگشتش را روی خودش و او میچرخاند ادامه داد
-بخاطر رابطمون میگم
سایه روی مبل چرمی در کنارش نشست و گفت:
-اما من هیچوقت نخواستم از این رابطه به نفع خودم استفاده کنم و فکر کنم قبلاً هم بهت گفته باشم که من درس و برای هدفی که خودم دارم میخونم نه برای نمره
-میدونم!.... در این چند ماه زندگی مشترک یه چیزایی در مورد اخلاق تو دستگیرم شده حالا میدونم تو چه دختر سرکش و غد و یکدنده ای و همینطور فوق العاده مغرور
فکر میکرد در این چند ماه غرورش در زیر اجبار و تعصب آرمین له شده باشد اما اقرار آرمین به مغرور بودنش باعث خوشحالیش شد پس با سرخوشی گفت:
-حالا اینها از نظر شما خوبند یا بد؟
برگشت وتوی چشمهایش زل زد گفت :
-من آدم های مغرور و دوست دارم البته غرور با اعتماد بنفس ، چون همیشه این ادم ها چیزی برای گفتن ارزشهاشون دارن اما از سرکشی و لجاجتت متنفرم
-خوشحالم
چشمانش گرد شد ومشتاقانه پرسید
-از چه چیزی؟
-از اینکه یه چیزی هم توی وجود من هست که شما از اون خوشتون بیاد
یک تای ابرویش از حیرت بالا رفت و آرام زمزمه کرد
-چرا برات مهمه که من از تو خوشم بیاد ؟
نمیدانست چه جوابی باید به او بدهد این حرف را کاملاً غیر ارادی زده بود و سوال آرمین غافلگیرش کرده بود پس با یک لبخند کاملا ساختگی گفت:
-به هر حال ما داریم با هم زندگی میکنیم و اگه قرار باشه از همه چیز هم بدمون بیاد که تحمل این زندگی خیلی سخت میشه
لبخند لجی روی لبش نشست و بی مقدمه پرسید:
- پس تو از چه چیز من خوشت میاد ؟
فکر کرد آرمین قصد تمسخرش را دارد به همین دلیل با سکوت نگاهش را به زیر انداخت وشروع به بازی با انگشتانش کرد اما سنگینی نگاه آرمین که در کمال خونسردی منتظر جوابش بود آزارش میداد .آرمین زمزمه کرد
-چرا هیچی نمی گی !
romangram.com | @romangram_com