#مهمان_زندگی_پارت_289


-اما این حق من از زندگی نیست

با مهربانی گفت:

-میدونم و بیشتر غصه ام هم همینه ،میدونم که این زندگی کوفتی حق تو نیست و تو لیاقت خیلی بهتر از اینها رو داری اما میترسم ! میترسم که نتونی در کنارم دووم بیاری و ضربه بخوری

لحن و نگاه ارامش بخش آرمین به او جرات داد بگوید:

-اما تو با نگاه پر از شکت بیشتر از هر چیزی داری منوآزار میدی

دست زیر چانه اش زد و سرش را بالا آورد و در عمق چشمان عسلیش خیره شد ودرمانده گفت:

-من فقط نگران توام و میخوام هرجور شده ازت محافظت کنم

-آرمین خواهش میکنم فقط بهم بگو مشکل تو چیه؟ من فقط میخوام بدونم چرا دیدگاه تو نسبت به همه چیز وهمه کس اینهمه منفیه ؟بهم بگو چی باعث شده تو اینهمه بی احساس و یخزده بشی .من فقط میخوام اینو بدونم ،باور کن دیگه هیچ چیزی توی این زندگی برام مهم نیست

آرمین کلافه دست در موهایش برد ولحظه ای متفکر به او خیره شد سپس با کشیدن نفسی عمیق وصدا دار پریشان گفت:

-به من اعتماد کن سایه ،باور کن یک روز همه چیزو خودم بهت میگم فقط باید بهم فرصت بدی تا خودم با این مسئله کنار بیام ،خواهش میکنم بزاراین زندگی روال عادی خودشوطی کنه قسم میخورم وقتی زمانش رسید همه چیزو برات تعریف کنم فقط باید بهم قول بدی که تا اون روز تحمل کنی و از هیچکس حتی آرتین چیزی نپرسی

دست سایه را در دست گرفت و با نگاهی مستاصل آرام گفت:

-بهم قول میدی ؟

تحت تاثیر لحن مهربان کلامش بی اراده سرش را به نشانه تائید تکان داد .آرمین از جا برخواست وچون او را هم از جا بلند کرد ودر حالی که در عمق چشمانش خیره میشد با لحنی آرامش بخش گفت:

-دیگه برو بخواب ،نگران تحقیقت هم نباش من دستنوشته هات و دیدم و همه رو بررسی کردم خیلی وقته که نمره رو برات رد کردم ،پس دیگه نمیخواد وقتت و صرف چاپ و صحافیش کنی بهتره همه تلاشتو برای امتحانها بذاری ،دلم میخواد توی امتحانات سربلندم کنی

با چشمانی گشاد شده پرسید :

-تو دستنوشته های منو کجا دیدی؟

لبخند دلنشینی زد وگفت :

-اونشب که به خاطر بابات دیر اومدی خونه وبا هم حرفمون شد روی اوپن جا گذاشته بودی همون شب از زور بیخوابی همه رو خوندم و محاسبه کردم که اگه جایی اشتباه کرده باشی بهت بگم

با پوزخندی گفت :

-فکر نمیکردم اصلاً اهل پارتی بازی باشی

-حالا هم نیستم ،من وقتی رو که صرف خوندن و محاسبه تحقیق تو کردم برا هیچ کدوم از بچه ها نکردم

-چرا ؟

با لبخند گفت:

-خوب نگران اون بچه هایی هستم که قراره تو استادشون بشی

-اما من که قصد ندارم استاد بشم ومیخوام مهندس ناظر بشم

- قبلنم بهت گفتم که من بهت این اجازه رو نمی دم

اخمهایش درهم رفت وبا قاطعیت پرسید

-به چه دلیل ؟

آرمین از چهره پر ازاخمش متوجه ناراحتی درونش شد وبا لبخندی لحن سخنش را عوض کرد وگفت :


romangram.com | @romangram_com