#مهمان_زندگی_پارت_288
با حیرت به او نگریست چرا این روزها اینهمه مهربان شده بودآهسته گفت:
-مرسی
با لبخند دلپذیری گفت :
بشین !باید باهم حرف بزنیم-
مانند کودکی مطیع وسربه راه در برابر معلمش همانجا روی اولین مبل نشست ولپتاپ آرتین را کنارش قرار داد
آرمین با محبت گفت:
-نگران لپتاپت نباش ،یکم سرم خلوت شد با هم می ریم یه مارک روز می خریم
لبخند ملیحی زد وگفت:
-دیگه نگران اون نیستم ،اطلاعاتش مهم بود که آرتین زحمت کپیشون رو برام کشید ،فعلا می تونم از لپتاپ اون استفاده کنم
کلافه نفس عمیقی کشید وبی مقدمه گفت:
-سایه من دوست ندارم وقتی نیستم وتو تنهایی ،آرتین ویا هر مرد دیگه ای بیاد اینجا
با چشمانی حیران به او نگریست وسردرگم گفت:
-اما اون..............
میان حرفش پرید وگفت:
آره درسته،اون برادرمه ،اما تو................ -
ادامه حرفش را خورد وسکوت کرد سایه با چهره ای پر از سوال مصرانه پرسید:
-اما من چی،چرا حرفتو کامل نمی گی
ناچارا آهسته گفت:
-تو در جریان یک سری از مسائل نیستی
با غیظ نگاهش کرد پرسید:
-این مسائل چیند که من نمی دونم ؟
درد آلود آهی کشید وگفت :
-سایه خواهش می کنم چیزی ازم نپرس چون ناراحتم می کنه
مصمم وغمگین گفت :
-تو داری چیو از من پنهون می کنی آرمین !اینها چیند که تو از دونستنشون ناراحتی ومن از ندونستنش ،خواهش می کنم فقط بهم بگو ،بهم بگو من کجای زندگی تو قرار دارم
دوباره احساسی شده بود و بغض گلویش را میفشرد در عین حال میترسید آرمین آب پاکی را روی دستش بریزد و بگوید تو هیچ حقی در زندگی من نداری
- اگه تنها به اندازه یک اپسیلون توی زندگی تو حقی داشته باشم خواهش می کنم این حقو بهم بده که همه چیز و بدونم
آرمین از جایش برخواست و عصبی در سالن چرخی زد ،سایه نتوانست بغضش رامهار کند وآرام اشک پهنای صورتش را فرا گرفت ،آرمین نهایتاً کنار پایش زانو زد و در حالی که به چشمان اشکبارش خیره شده بود با سرانگشت اشکهای روی گونه اش را پاک کرد و ملتمسانه گفت:
-میدونم دونستن حقیقت حق توئه ولی سایه باور کن دونستن اون جز ناراحتی برا هردومون هیچ چیز عایدومون نمیکنه
: با نگاه بارانیش آرام زمزمه کرد
romangram.com | @romangram_com