#مهمان_زندگی_پارت_287


شام را روی میز چید وهردورا صدا زد . نگاه آرمین هنوزگرفته وعصبی بود واواصلا دلیلش را نمیدانست

آرمین روبروی آرتین نشست واو ناگزیر صندلی کنار آرمین را کنار کشید وکنارش نشست ،آرتین در حالی که برای خودش غذا میکشید روبه سایه گفت:

-من اگه زن کدبانویی مثل تو ، توی خونه داشتم هیچ وقت لب به غذای شرکت نمی زدم

-پوزخندی زد و گفت:

-خوب اون وقت هم از گرسنگی می مردی

اولین قاشق را برداشت وپرسید

چرا؟

با بی تفاوتی شانه بالا انداخت وگفت :

-خوب من زیاد اهل آشپزی نیستم

-دلیلش اینه که آرمین بیرون غذا میخوره ،ولی من هرگز حاضر نیستم وقتی زن خوشگلم توی خونه منتظرمه غذامو بیرون بخورم

آرمین همراه با اخمی غلیظ به تندی گفت:

-سرساختمان صدرا رفتی؟

آرتین به خوبی میفهمید چرا آرمین موضوع را جمع کرده ،او نمیخواست محور گفتگو سایه باشد واین اصلا چیز تازه ای نبود ، پس با گفتن (بله رفتم )سکوت بینشان را برقرار کرد

سایه که تحمل چهره غمگین وافسرده آرمین را نداشت سرش را نزدیک گوشش برد و آرام زمزمه کرد

-اتفاقی افتاده؟

آرمین آهسته جوابش داد

-نه ،چطور مگه ؟

-آخه خیلی درهم وگرفته ای گفتم شاید اتفاقی توی شرکت افتاده باشه

-نه ،چیزخاصی نیست ،شامت وبخور

آرتین به آن دو که در حال پچ پچ باهم بوده نگریست ،چقد به هم می آمدند ومثل یک زوج خوشبخت رفتار می کردند ،چیزی در وجودش باعث ناراحتیش می شد اما به خوبی می فهمید که این حس اشتباه است وبا خود گفت :(اگه آرمین و نمیشناختم وباهاش بزرگ نشده بودم باور می کردم که این رفتار برای سیاه کردن من نیست وشما واقعا"در کنارهم خوشبختید )

بعد از شام سایه ظرفها را در ماشین ظرفشویی قرار داد و برای آرتین وآرمین چای ریخت وبه سالن رفت . آندو هنوز سر گرم گفتگو بودندو او ترجیح میداد فقط شنونده باشد

وقتی آرتین قصد رفتن کردآرمین هم به همراهش از آپارتمان خارج شد

لپتاپ آرتین را کناری نهاد وسرگرم جمع آوری وسایل پذیرایی شد اما همه ذهنش درگیر آرمین و گذشته اش بود .باید به خودش جرات می داد واز آرمین در مورد گذشته اش می پرسید،این حق او بود که همه چیز را در موردآرمین بداند ،اما عکس اللعمل آرمین چه میتوانست باشد ؟ آیا برسرش فریاد خواهد زد و کوتاهی عمر زندگیشان را متذکرخواهد شد .از اینکه آرمین بازهم قرارشان را یادآور شود قلبش فرو ریخت واز تصمیمش منصرف شد اما چیزی در وجودش به او نهیب زد ( تا کی می خواهی در این احساس پوشالی دست وپا بزنی وتنها دلت را به مهربانیهای گاه وبی گاه آرمین خش کنی )

چه سخت است دلخوش احساسی باشی که هرگز امیدی به بارورش نیست

با ورود آرمین دستپاچه شد وهیجان زده در حالی که پیشدستی ها را با صدا بهم میزد آنها را جمع کرد آرمین با نگاه تیزبینش حرکاتش را زیر نظر داشت ولی بی هیچ حرفی خودش را به روی مبل انداخت وکنترل وتلویزیون را بدست گرفت

با برداشتن وسایل پذیرایی وارد آشپزخانه شد چهره پریشان ومتفکر آرمین او را مضطرب کرده بود و دوباره برای گفتن حرفش دودل شده بود از حالات کنترل نشده آرمین می ترسید ازعکس العملهای غیرقابل پیش بینی اش،از اینکه برسرش فریاد بکشد ویادآورکوتاهی عمرزندگیشان شود بیشترازهرچیزی وحشت داشت .با پاهای لرزان به سالن رفت ودر حالی که لپتاپ آرتین را برمی داشت آرام نجوا کرد:

-شب بخیر

آرمین نگاه مهربانی به او انداخت وگفت:

-خسته نباشی!


romangram.com | @romangram_com