#مهمان_زندگی_پارت_286

-درستش کرد که 4روز دیگه دوباره اطلاعاتش بپره ،اون برا نرم افزارهای مهندسی باید یه لپتاپ درست وحسابی داشته باشه

آرتین متعجب به او نگریست وپرسید :

-اصلا تو چرا اینجایی ،مگه با شرکت تندیس قرار نداشتی؟

از جا برخاست وگفت:

-خسته بودم کنسلش کردم برا یه وقت دیگه

-خوب ممکنه منصرف بشن

در حالی که از پله ها بالا رفت عصبی گفت:

- شدن هم به درک

وارد اتاقش شد ودر را پشت سرش بست .سایه چای آرمین را روی میز گذاشت وروی مبل کناری آرتین نشست وگفت:

-اطلاعات من کجا ذخیره شدن

:لپتاپ را به طرفش چرخاند وگفت

همه توی درایواف ذخیره شدن -

: درایو اف را باز کرد وبا دیدن پوشه تحقیقش جیغی از شادی کشید وگفت

-ایناهاش ،داشتم از غصه می مردم ،واقعا آرتین دستت درد نکنه ،تو نجاتم دادی

با خنده گفت:

-یعنی همه زندگی تو فقط بسته به یه تحقیقه؟

-آخه نمی دونی که چقد براش زحمت کشیدم ،باید حتما فردا تحویلش می دادم وبا فرصت کمی که داشتم حتی نمی تونستم باربندها را هم محاسبه کنم ،اونم با استاد سختگیری که من دارم

-تحقیق درس آرمینه؟

-آره ودو نمره از میان ترممون

صدای باز شدن در اتاق آرمین را شنید وثانیه ای بعد آرمین با تی شرت و شلوارک سفید از پله ها پایین آمد . آرتین به او نگاه دل انگیزی انداخت و با خنده گفت:

-یعنی استادت اصلا اهل پارتی بازی نیست

آرمین کنارش روی مبل نشست ودرحالی که دستش را دور شانه سایه روی مبل قرار می داد پاهایش را برهم انداخت گفت:

-سایه دانشجوی منظمیه و نیازی به پارتی بازی نداره

گرمای تنش قلب سایه را به تلاطم انداخته بود وحس میکرد قادر به نفس کشیدن نیست ، آرام خودش را جابه جا کرد وکمی از او فاصله گرفت اما آرمین همین که متوجه شد سریع دست لرزان وعرق کرده اش را در دست گرفت و روی زانوی خود گذاشت و با دست دیگر به دور شانه اش امکان هر حرکتی را از او سلب کرد

چشمان آرتین از تعجب وحیرت چهارتا شده بود وبه سختی نفس میکشید .او نمی توانست این تغییر رفتارآرمین را به راحتی قبول کند و نمی فهمید چرا اصرار دارد خودش را مقابل دیدگان او اینهمه به سایه نزدیک جابزند

همه وجود سایه در شعله گرمای وجود آرمین میسوخت و قادر به کنترلش نبود .حس کرد اگر همان لحظه بلند نشود ، حتما قلبش از حلقش بیرون خواهد زد پس به روی میز خم شد ودر حالی که با دست آزادش چای آرمین را برمیداشت با لحنی هیجان زده ولرزان گفت :

-چایت سرد شده ،میبرم عوضش کنم

دستش را آرام از میان حصار دست آرمین بیرون کشید واز جابرخاست

به محض وارد شدن در آشپزخانه دست روی قلب بیقرارش گذاشت واز عمق وجود نفس راحتی کشید .

چای آرمین را تعویض کرد ومقابلش روی میز گذاشت .آرمین وآرتین داشتند درمورد قراردادی که قراربود امروز بسته شود حرف میزدند واودلیلی نمی دید که وارد بحثشان شود پس به آشپزخانه بازگشت و تاآماده شدن شام خودش رامشغول کرد

romangram.com | @romangram_com