#مهمان_زندگی_پارت_283


-سلام ،خسته نباشی

آرمین با لحنی که مشخص بود در حال مهار خنده اش است گفت:

-سلام ،تو هم خسته نباشی

با لبخند گفت:

-برا لپتاپم مشکلی پیش اومده بود که بالا نمی اومد ،زنگ زدم تا دیر نشده ببریش تعمیراتی

- نمی شه بذاریش برا فردا ؟ امشب یکم گرفتارم !

-نه !...دیگه نیازی نیست چون آرتین اومده برام درستش کنه

با لحنی ناراحتی پرسید:

-آرتین حالا اونجاست ؟

-بله اینجاست

کلافه نفس عمیقی کشید وزمزمه کرد :

-باشه منم سعی می کنم زود بیام، چیزی لازم نداری ؟

-نه مرسی

گوشی را سر جایش قرار داد و به آرتین که به او خیره شده بود نگریست آرتین پرسید

-آرمین بود؟

-آره

-چی میگفت:

-می خواست بدونه باهاش چه کار داشتم زنگ زدم شرکت

-انگار رابطتون باهم بدک هم نیست ،من همیشه فکر می کردم اون تو رو اذیت می کنه !

بازهم از قاطعیت کلامش درونش پراز آشوب شد وپرسید

-چرا اذیت کردن اون برای شما اینهمه عادیه ؟

در حالی که با دکمه های لپ تاپش ورمیرفت بی توجه به نگاه آشفته سایه با بیخیالی گفت :

-به خاطر ذهنیتی که اون از زنها داره وازشون متنفره

با چشمانی گشاد شده وحیران ولحنی پراز ناباوری پرسید :

-اون از زنها متنفره!؟ ولی هیچ کس به من نگفته آرمین از زنها بدش میاد

-تو تاحالا متوجه نشدی ؟

آب دهانش راقورت داد وگفت :

-خوب من یه چیزایی متوجه شده بودم اما نمی دونستم اینهمه حاده ،حالا چرا از زنها متنفره ؟

-به خاطر گذشته !


romangram.com | @romangram_com