#مهمان_زندگی_پارت_282

لبخند تلخی زد وگفت:

-نمی دونستم به کامپیوتر هم واردی ؟

-از وقتی بچه بودم به این رشته علاقه داشتم واگه اصرار بابا مامان نبود که عمران بخونم حتما این رشته رو دنبال می کردم ولی باز هم این باعث نشد که رو علایقم سر پوش بذارم ،من عاشق اینم که دل وروده سیستمها رو بیرون بریزم ،توی شرکت بیشتر از اینکه مهندس ساختمون باشم مهندس انفورماتیکم ،کافیه یه سیستم ایراد پیدا کنه سه سوته روی سر جنازه شم

-این خیلی بده که رشته ای رو بخونی که اصلا به اون علاقه ای نداری

نگاه شادش یک آن غمگین شد ومحزون گفت :

-من توی زندگیم روی خیلی از احساساتم سرپوش گذاشتم ،اما ای تی یه چیز دیگه است

-ای تی رشته خوبیه ،عصری وقتی لپتاپم از دستم افتاد وبعد روشن نشد از زور ناراحتی داشتم سکته می زدم ،اگه خودم وارد بودم لااقل می دونستم ایرادش چیه وباید چکارش کنم ،قبلا هر وقت موردی پیدا می کرد می دادم پسرهمسایه مون ،اون مهندس سخت افزاره ولی به نرم افزار هم وارده ،اینه که هیچ وقت مجبور به یادگیری نبودم

-حالا هم من هستم ،کافیه فقط ندا بدی ،هر کمکی از دستم بربیاد کوتاهی نمی کنم

لبخند ملیحی زد وگفت:

-می دونم

آرتین خیره نگاهش کرد وغافلگیرانه پرسید

-این روزها رابطه ات با آرمین چطوره ؟

-با قبل تغییر چندانی نکرده

-وقتی زنگ زدی شرکت وسراغشو گرفتی یه لحظه تعجب کردم

-چرا؟!

-فکر کردم حتما رابطتون اوکی شده!

با دلخوری پرسید

-چرا نمی تونه اینجوری باشه ؟

-منظورت چیه ؟

نفس عمیقی کشید وگفت:

-چرا خوب شدن رابطه ما باعث تعجب شماست ؟

بهت زده نگاهش کرد وگفت:

-سوء تفاهم نشه ،ولی من منظورم این بود که.................

وسط حرف آرتین پرید وگفت:

-آرتین تو چی می دونی که من از اون بی خبرم ؟

-خوب من دوسال توی غربت با آرمین زندگی کردم وبه خوبی می فهمم که آرمین بیشتر از اونچه که بابا ومامان فکر می کنن آسیب دیده ست.

صدای زنگ تلفن با آخر جمله آرتین در هم آمیخت و باعث شد سایه آخرجمله اش را نشنود گوشی را برداشت ودر حالی که از حرفهای آرتین سر درگم وکلافه بود با لحنی عصبی گفت:

-بفرمایید!

-تماس گرفته بودی ،کاری داشتی؟

از صدای گرم وآرامش بخش آرمین جانی تازه گرفت که باعث شد حرفهای آرتین را به کلی فراموش کند وبا لحنی شیرین وآرام بگوید

romangram.com | @romangram_com