#مهمان_زندگی_پارت_281
-گفتی برا لپتاپت چه مشکلی پیش اومده؟
-از دستم افتاد روی زمین ،از شانس بدم دقیقا افتاد جایی که فرش نبود
لپتاپ سایه را از روی میز برداشت وگفت:
- اگه روی فرش هم می افتاد احتمال شکستنش بود چون خیلی ضریفا "
با ظرف میوه برگشت ودر حالی که مقابل آرتین میوه می گذاشت با ناراحتی گفت:
-یعنی امکان درست شدنش نیست ؟
در حالی که نگاهش روی اجرای باز شده لپ تاپ بود پرسید
-چیز مهمی توش داری؟
با غصه گفت:
-آره تحقیقم توش بود ،تازه می خواستم چاپش کنم
با مهربانی لبخندی زد وگفت:
-نگران نباش ،یه راهی براش پیدا می کنم
بدون اینکه سرش را بلند کند گفت:
-فک کنم هاردش صدمه دیده باشه
با اندوه جواب داد:
-یعنی هیچ راهی نداره ؟
سرش را بلند کرد ولبخندی به رویش زد وبا محبت گفت :
-چرا نداشته باشه ،دلم میخواد تا من هستم غصه هیچ چیزی و توی زندگیت نخوری
نگاهش چقدرگرم و مهربان بود در دلش آرزو کرد ای کاش این نگاه پر از محبت از آن آرمین بود تا گرما بخش قلب یخ زده اش می شد
فکرهای بیهوده را ازسرش دور کرد ودوباره پرسید
-حالا چکارش می کنی ؟
آرتین بازهم لبخندش را به صورتش پاشید وبا سرخوشی گفت :
- دختر تو چقد کم طاقتی ،هاردش و برمی دارم و اطلاعاتش و کپی می کنم
-یعنی امکانش هست ؟
-چیز نشد وجود نداره ،اینو باید طی این چند ماه از آرمین یاد گرفته باشی
آهی کشید وغمگین گفت:
-من واون همیشه در حال کنتاکت هستیم وهیچ وقت حرف همو نمی فهمیم
نگاه عاقل اندرسفیهی به او انداخت وگفت:
-به خاطر اینه که شما از دو قماش مختلفید ،تو سرزنده وشاداب ،داداشمم که قربونش برم برج زهر مار
romangram.com | @romangram_com