#مهمان_زندگی_پارت_284
- گذشته !اصلا این گذشته لعنتی چیه که همه می دونن الا من ؟
سرش را بلند کرد وقاطع گفت :
-من نمی تونم چیزی در مورد آرمین به تو بگم ،یعنی اون این اجازه رو بهم نمی ده
در حالی که سعی می کرد خشمگین نباشد با لحنی عصبی گفت :
-پس چه کسی باید جواب سوالهای منو بده
-تو باید از خود اون بخوای تا همه چیزو بهت بگه
پرازخشم وبغض الود نالید
-اون هیچی بهم نمی گه ! .......یه حصار کشیده دور زندگیش وبهم اجازه دخالت تو هیچ کاریش و نمی ده
-تو باید ازش بخوای ،این حق توهه که همه چیزو در مورد اون بدونی
مغموم ودرهم فرو رفته گفت :
-من هیچ حقی توی زندگی او ندارم ،تو که اینومی دونی
با دلسوزی گفت :
-اما توداری کنارش زندگی می کنی پس این حقته که بدونی با چه کسی همخونه ای
-آرتین خواهش میکنم فقط بهم بگو چه چیزی باعث شده اوتبدیل به یه آدم یخی بشه !من فقط می خوام اینو بدونم
آرام پرسید:
- تا حالا ازش خواستی در موردخودش چیزی بهت بگه؟
آهی کشید وآهسته گفت:
-من هرگز به خودم اجازه کنجکاوی تو زندگی خصوصیشو و ندادم
لبخندی زد ومهربان گفت :
-اگه اینجوره بهتره خودت و درگیر و وابسته این زندگی و آرمین نکنی
-آرتین من اصلا نمی تونم درک کنم چرا به سرانجام زندگی من وآرمین اینهمه بدبینی ؟
-چون هیچ کس آرمین و به خوبی من نمی شناسه،من می دونم که اون شخصیتی غیر قابل نفوذ داره ،تو اون دوسالی که تنها با او زندگی می کردم حتی ی بارم ندیدم که جذب یک زن بشه
لحظه ای به فکرفرورفت یعنی آرمین چه مشکلی میتوانست داشته باشد،یعنی او ........ اما او بارها از دوست دخترش حرف زده بود پس نمی توانست آن چیزی باشد که ذهنش را به خودش مشغول کرده است
آرتین که او را در فکر دید سریع وبی ملاحظه پرسید:
-سایه تو که به آرمین علاقمند نشدی ؟....
چه می توانست بگوید ،چه طور باید می گفت همه زندگیم در مردی خلاصه می شود که حتی از روی ترحم هم دوستم ندارد ،مردی که به فاصله یک دیوار در کنارش نفس میکشید ولی هرگز حضور او را در کنار خود حس نمی کرد
آرتین با چشمانی پراز حیرت دوباره با لحنی آشفته پرسید
-سایه راستشو بهم بگو تو آرمین ودوست داری؟
با نگاه غمگینی سرش را به علامت نفی تکان داد وآرام نجوا کرد
-ما فقط داریم سعی می کنیم به حضور هم عادت کنیم
romangram.com | @romangram_com