#مهمان_زندگی_پارت_277
-به نیما و مامانت سلام برسون
-باشه خداحافظ
گوشی را قطع کرد ولحظه ای به فکر فرو رفت راه دیگری نداشت باید از خود آرمین کمک می گرفت از روی ناچاری شماره همراه آرمین را گرفت ولی همراهش مثل همیشه روی پیغام گیر بود واز او می خواست پیغام بگذارد ،کلافه وسردرگم نگاهی به ساعتش انداخت ساعت پنج بود وامکان اینکه هنوز شرکت باشد وجود داشت پس شماره شرکت را گرفت ومنتظر وصل تماس شد پس از لحظه ای صدای مرد جوانی در گوشی پیچید
-شرکت ساخت وساز مشایخ بفرمایید
نفس در سینه اش حبس شد این اولین باری بود که با شرکت تماس می گرفت به همین دلیل دستپاچه شده بود دستش را روی گوشی گذاشت ونفس عمیقی کشید وسپس با صدای آرامی گفت:
-سلام ،خسته نباشید ،ببخشید آقای مشایخ هستند ؟
-ببخشید منظورتون کدوم یک از آقایون مشایخه؟
بله؟...........-
-منظورم اینه با دکتر مشایخ کاردارید یا مهندس؟
-متوجه شد که منظورش از مهندس آرتین است به همین دلیل سریع گفت:
-دکتر مشایخ ،لطفا!
-ببخشید شما ؟
دوباره در بهت فرورفت ،چه باید می گفت ،اصلا او چه رابطه ای با آرمین داشت پس از لحظه ای به خودش آمد وآهسته گفت:
-همسرشون هستم (مگر نه اینکه آرمین در بیمارستان او را همسرش معرفی کرده بود؛ ودر آن لحظه چه حس خوشایندی از این واژه احساس کرده بود)
-ببخشید خانم که به جا نیاوردم ،ولی متاسفانه جناب دکتر توی جلسه مهمی هستن که ورود به جلسشون حتی برای منم ممنوع شده ،خواهش می کنم اگه پیغامی دارید به من بدید به اطلاعشون می رسونم
-نه نه سعی می کنم دوباره تماس بگیرم ،ببخشید مزاحم شدم
منشی پس از مکث کوتاهی گفت :
خانم خواهش می کنم چند لحظه گوشی!.... -
پس از چند ثانیه صدای گرم و مهربان آرتین درگوشی پیچید
-به به سایه خانم گل !....کم پیدایی خانمی!. ستاره سهیل شدی؟
-سلام ،آرتین خوبی؟
سلام ،خوبم تو خوبی؟اتفاقی افتاده؟-
-نه چیزی نیست ،فقط با آرمین کار داشتم
آرمین تا یکی دو ساعت دیگه تو جلسه است چون جلسشون تازه شروع شده وبعد از اون هم برا بستن یه قرار داد مهم باید جایی بره و فکر کنم ظرف چند ساعت آینده اصلا نتونی با اون حرف بزنی،اونو که می شناسی کارش در اولویت همه چیزه
-بله می دونم
-به هر حال من درخدمتتم خوشحال میشم بتونم کاری برات انجام بدم
-تو همیشه محبتتون وبه من ثابت کردی
من که کاری نکردم ،اگه هم چیزی بوده فقط وظیفه ست-
-من هنوز بابت اون مساله ناراحتم!
romangram.com | @romangram_com