#مهمان_زندگی_پارت_272

با چهره ای خشمگین و در هم به او خیره شد دلش می خواست بابت اینهمه گستاخی آرمین هر چه بد و بیراه بلد بود بارش می کرد اما خودش را کنترل کرد و گفت:

-این کیفو چند وقته که دستم نگرفتم اصلا نمی دونستم محتویاتش چیه

سپس عصبی یک دستمال از کیفش بیرون آورد و با دلخوری لبش را پاک کرد و بی هیچ حرفی از آرمین جدا شد

بیرون بخش وکنار درب نگهبانی تنها روی صندلی نشسته بود.ساغر کنار پدرش بود وبه او اجازه ورود نمی دادند، حوصله بحث کردن با نگهبان بد عنق را نداشت بی حوصله نگاهش را به ساعت دیواری سالن انداخت هنوز نیم ساعتی به زمان ملاقات باقی مانده بود

آرمین بعد از اینکه او را مجبور کرده بود برای دیدن زخم بازویش نزد پزشک برود ازبیمارستان بیرون رفته بود. هرچه فکر می کرد نمی توانست دلیل قانع کننده ای برای دوگانگی رفتار آرمین پیدا کند ، رفتار وحشیانه ی شب قبلش که نزدیک بود از زور خشم ونفرت او را خفه کند ونگرانی بیش از حد امروزش برای زخمی سطحی .این رفتارهای ضد ونقیض آرمین او را گیج و سردرگم کرده بود

واقعا بعضی وقتها از رفتارش شادمان بود واز ته دل میخندید . خصوصا امروز وقتی که پرستار میخواست بانداژبازویش را عوض کند با چه نگرانی وهیجانی به پرستار دستور میداد حتما از وسایل استریل استفاده کند ،و یا وقتی که جای زخمش را ضد عفونی میکرد ، با چه محبتی سرش را در آغوش گرفته بود و یک ریز به پرستار گوشزد میکرد که کارش را آرام وریلکس انجام دهد .رفتارجدی و آمرانه اش کفر پرستار را درآورده بود وبا حرص در گوشش زمزمه کرده بود (خدا شانس بده) واو چقدر از این حرفش احساس مسرت کرده بود اگرچه مسبب واقعی همه دردهایش آرمین بود ولی بازهم از بودن با او به خود میبالید

اما همیشه هم بهمین گونه نبود گاهی اوقات هم بشدت از دستش کلافه ودرمانده بود . در نظرش رفتار آرمین فقط برای آزاردن اوبود واز اینکه مردی که تا این حد آزارش میداد را عاشقانه میپرستید و نمی تواند احساساتش را در برابرش کنترل کند افسرده وعصبی بود

آهی کشید واز عمق وجود آرزو کرد هرچه زودتر از این دردهای روحی خلاص شود .با ورود مادرش خوشحال به طرفش رفت و او را در آغوش گرفت چقدر این آغوش گرم و با محبت را دوست داشت ودر درونش احساس آرامش می کرد ناهید با حیرت او رااز خود جدا کرد و با خنده گفت:

-چرا خودتو اینقدر لوس می کنی دختر!

آرمین پشت ناهید و روبه رویش ایستاده بود و با نگاهی تمسخر آمیز به او پوزخند میزد ازاین نگاه تحقیر آمیز آرمین عصبانی شد و با خشم به او چشم غره ای رفت و بی توجه به عکس العمل آرمین در کنار مادرش نشست و شروع به گزارش حال پدرش کرد وقتی صحبتش در مورد پدرش تمام شد آرمین با محبت گفت:

-سایه خواهش می کنم یک لحظه بیا

با دلخوری از جا برخاست و به طرفش رفت وبرای تلافی پوزخندش آرام گفت :

-مگه تو کار و زندگی نداری که امروز همش اینجا پلاسی

آرمین از طرز گفتارش بر آشفت و گفت:

-این چه طرز حرف زدن با یک بزرگتره مگه تو ادب نداری

با نیشخند گفت :

-معذرت می خوام جناب دکتر !بازم فراموش کردم شما عقده ی احترام دارید وهمیشه باید بهتون احترام بذارم

آرمین نفسش را عصبی فوت کرد و در حالی که پک شاپی را به طرفش می گرفت گفت:

-بیا بگیر این مال توهه

پک شاپ را از دستش گرفت ومتعجب گفت:

-این چیه؟

به جای جواب سوالش با چهره ای عبوس ولحنی غمگین گفت :

-اصولا ما توی هیچ چیزی تفاهم نداریم و هیچ وقت هم حرف همدیگه رو نمی فهمیم پس بهتره که با هم کمتر برخورد داشته باشیم

وبا سرعت از کنارش دور شد

با نگاهی غمگین به رفتنش خیره شد چرا وقتی آرمین میخواست با او مهربانی کند او با لجبازیهای بچگانه اش اوقاتش را تلخ میکرد.انگار حتی خدا هم نمیخواست بین آندو رشته محبت وهمدلی ایجاد کند نگاه به حسرت نشسته اش را ازاو گرفت وبه درون پک شاپ انداخت یک جعبه 24 عددی رژبا رنگهای متفاوت ،بهت زده سرش را بلند کرداما آرمین از مقابل دیدگانش ناپدید شده بود . دوباره نگاهی به رژها انداخت همه آنها در مایه های قهوه ای روشن و بژو، کالباسی بودند رنگهایی که بیشتر برق لب بودند تا رژلب و این از آرمینی که می خواست همه جوره او را مطیع اوامر خود کند اصلا بعید و غیر ممکن نبود

************************************************** *****

فصل هیجدهم

حاج علی بعد از چند روز بستری شدن از بیمارستان مرخص شد وبه خانه برگشت با اینکه خانواده وهمه دوستان وبستگان می دانستند این بازگشت مقطعی است و امکان دوباره بستری شدنش خیلی دور از ذهن نیست .دکتر هم خیلی رک وبی پرده آب پاکی را روی دست ناهید ریخته بود که شمارش معکوس عمر بیمار شروع شده و بدن حاج علی ضعیفتر از آن است که در برابر این بیماری ناعلاج مقاومتی داشته باشد وبه این ترتیب ناهید درصدد فرصتی بود که این واقعیت تلخ را هر چه سریعتر به خانواده ودخترانش اطلاع دهد

سایه در تمام مدت بستری بودن پدرش یا در بیمارستان نزد پدرش بود ویا درگیر امتحانات میان ترمش در دانشگاه .دراین بین تحقیق درس آرمین را هم باید در آخرین جلسه درسیش تحویل می داد و به خاطر گرفتاریهای اخیر نتوانسته بود چاپش کند .همچنین نواقصی داشت که هنوز وقت نکرده بود رفعش کند و از آنجا که این تحقیق دو نمره از میان ترمش به حساب می آمد برایش بسیار حائزاهمیت بود . اما آرمین که از نزدیک در جریان مشکلاتش بود به او این فرجه را داده بود که تا قبل از آخرین جلسه تحقیقش را تحویل دهد

به همراه نازنین ازدر دانشگاه خارج شد نازنین کیفش را روی کولش جابجا کرد پرسید

romangram.com | @romangram_com