#مهمان_زندگی_پارت_270
-بیشتر از جونم!
-حتی با وجود معامله ای که با زندگیت کرد؟
-معامله رو پدرتو با زندگیم کرد ،پدرم اصلا این قرار لعنتی و به کلی فراموش کرده بود
نجوا کرد
-پس چرا همه خواستگارات و رد می کرد ؟
-اون هیچ وقت نگفت بخاطر چه چیزی اونا رو جواب می کنه ،همیشه می گفت حالا وقت ازدواج من نیست چون فعلا درس دارم
-از این کارش هم دلخور نیستی ؟
با لبخندی دلنشین گفت:
-چرا باید باشم ،من بین اونها مرد دلخواهم و نمی دیدم پس از این کار بابام راضی بودم
-نیما چی ؟اونم ازت خواستگاری کرده بود ؟
خیره نگاهش کرد و با چشمان تنگ شده پرسید
-تو چی رو می خوای بدونی ؟
-من فقط می خوام بدونم اون هم جواب گرفته یا نه ؟
-اون می دونست ،که پدرم چه نظری در مورد ازدواج من داره به همین دلیل موکولش کرده بود برای بعد از فارغ التحصیلی من
زمزمه کرد
-توهم راضی بودی؟
لحظه ای جا خورد اما با شیطنت گفت :
-گفته بودم به وقتش در موردش فکر می کنم
چهره اش از خشم گلگون شد اما به روی خودش نیاورد ونفس عمیقی کشید ودوباره پرسید :
-چه برنامه ای برای بعد از جدایمون داری ؟
قلبش تیر کشید و عرق سردی روی صورتش نشست اما از سر غرور لبخند تصنعی روی لبش نشاند و با بی تفاوتی گفت :
-قبلا هم گفتم قصد ادامه تحصیل دارم
سرش را به زیر انداخت وبا خود اندیشید (چرا اینهمه اصرار دارد همیشه این را یادآوری کند)
آرمین کلافه گفت :
-آخرش که چی ؟....
با افکاری درهم به طرفش برگشت وآشفته پرسید
-آخر چی ؟
با لحنی که سعی می کرد عصبی نباشد با اخم غلیظی گفت:
-تا ابد که نمشه فقط درس خوند
آهی کشید گفت :
romangram.com | @romangram_com