#مهمان_زندگی_پارت_269
-مثل من..........!
-آره مثل تو ، تو حتی حاضر نیستی مصلحتی هم که شده نقش یه عروس خوبو برای خانوادم بازی کنی و هر چند وقت یکبار سراغ پدر و مادرم و بگیری ،تو نسبت بهشون اینقدر سرد و بی احساسی که مادرم همیشه بهم گیر میده که حتما من با رفتارم تو روآزارمیدم
-مگه همینجوری نیست !خوبه که لااقل اونها خودشون شازده پسرشون و می شناسن
-سایه خواهش می کنم از نو شروع نکن
هیجان زده وبغض آلود به خودش اشاره کرد و نالید
-من شروع کردم..........من............!؟-
لحظه ای در عمق چشمان سیاه ودرشتش خیره شد سپس آرام بغضش رافرو خورد و با پوزخند تلخی ادامه داد:
-باشه بازهم مثل همیشه لالمونی می گیرم (چقدردلش میخواست آرمین می گفت به خاطر اوست که دربرابر خانواده اش احساس مسئولیت میکند نه این بازی لعنتی)
تلاشش برای مهار گریه اش بی اثر ماند و قطره ای اشک از چشمش فرو چکید و روی گونه اش غلتید آرمین زیر نگاه عسلی به اشک نشسته اش تاب نیاورد وعصبی گفت:
-ما هیچ وقت نمی تونیم در آرامش با هم به تفاهم برسیم مثل اینکه همیشه باید در حال کشمکش باشیم
با غصه جواب داد:
آره ما هیچ وقت حرف همدیگه رو نمی فهمیم-
آرمین کلافه نفس عمیقی کشید و گفت:
-بهتره غذات و سریعتر تموم کنی اینجا سرده و ممکنه سرما بخوری
پوزخندی زد زمزمه کرد
-نکه توهم خیلی نگران منی !!
بی توجه به کنایه اش از جا برخاست و در حالی که پالتویش را از تن بیرون می آورد آنرا روی شانه هایش انداخت و گفت:
- نگرانم ،چون وقت و حوصله پرستاری رو ندارم
باخود اندیشید ، (می توانست این جمله را خیلی با احساستر بیان کند )
-اگه هنوز گرسنه ای ،برم برات غذا بگیرم
با ناباوری گفت:
-چرا این کارو کردی ممکنه خودت سرما بخوری!
عمیق نگاهش کردوآرام پرسید :
-میخوای بگی نگرانمی ؟
برای تلافی با پوزخندی گفت :
-نه فقط نمیخوام توی این شرایط بابا وبال گردنم بشی
با لبخندی روی چمن کنارش نشست و مهربان پرسید :
-پدرت و خیلی دوست داری؟
با بهت نگاهش کرد (چرا این مرد همه رفتارهایش را میخواند ، شاید حس ششم داشت و او نمی دانست ) آرام جواب داد
romangram.com | @romangram_com