#مهمان_زندگی_پارت_268
سرش را بلند کرد ولحظه ای خیره در چشمانش نگریست ،سپس لقمه در دهانش را با زور قورت داد وپرسید
-چرا
-آخه هیچ چیزت نرمال نیست
نگاهش رنگ تحیر به خود گرفت یک تای ابرویش را بالا داد وبا تعجب گفت :
-یعنی عقب مونده م ؟
از این حالت سایه ،چهره اش با خنده ای زیبا شکوفا شد گفت :
- منظورم خوردنته ،یا اصلا نمی خوری یا عینهو قحطی زدها میخوری
-من نزدیک 48 ساعته که به غیر از آب هیچ چیزی نخوردم
با تعجب گفت:
-چرا !مگه دهنت و بسته بودن !
-نه دیروز دیرم شده بود وبدون صبحونه با عجله رفتم دانشگاه اونجا هم که بهم خبر دادن بابام حالش بهم خورده و آوردنش بیمارستان تاشب که اینجا بودم و فقط یک لیوان قهوه و یه آبمیموه خوردم بعد هم که اومدم خونه و تو اون قشقرق وبه پا کردی ،امروز صبح هم که صبحونه نخورده زدیم بیرون
-پس با این حساب تو رو باید تحویل ناسا بدن ،چون کلا سیستم بدنی تو با ما فرق داره و احتمالااصلا زمینی نباشی
چشمکی زد وبا لبخند شیرینی اضافه کرد
-چقدر هم بهت میاد
سایه بطری آب معدنی رابه طرفش پرت کرد و با دلخوری گفت:
-تو رو هم با این اخلاق گندت باید تحویل موزه لورپاریس بدن، چونکه خیلی عتیقه ای
لبخندش مرموز شد وبا شیطنت گفت :
-این که خیلی عالیه ،چونکه اونجا بودن خیلی بهتر از پیش توهه،اونجا بااحترام ازم مواظبت میکنن ومراقبن حتی یه خش بهم نیفته ،اما تو چی که حتی بین زمینی ها هم جایی نداری
چقدر آرمین با لبخند شیرینش جذاب می شد با خودش اندیشید( چرا این چهره مهربان و دوست داشتنی پشت نگاهی سرد و مغرور پنهان شده)
آرمین با لبخند به او خیره شده بود واو تحمل این نگاه شیرین را نداشت چقدر این مرد دو شخصیتی را دوست داشت ودلش میخواست این را با همه توانش فریاد زند اما حیف که جرات ابراز احساساتش را در خودش نمی دید
آهی کشید و برای تغییر مسیر صحبت پرسید:
-ساغر و کجا دیدی؟
-بهم زنگ زد و ازم خواست اگر می خوام بیام بیمارستان دنبال اونم برم
سرش را زیر انداخت وگفت :
-تو خیلی نسبت به خانواده من مهربونی!
-نباید باشم ؟
زمزمه کرد
-وقتی قراره از هم جدا بشیم دلیلی نداره نسبت به خانواده هم احساسی داشته باشیم (خودش هم نمی دانست چرا این حرف را زده )
-من نمی تونم ،مثل تو ،نسبت به خانواده ات بی مسئولیت باشم
سرش را بلند کرد وبا حیرت گفت:
romangram.com | @romangram_com