#مهمان_زندگی_پارت_267
-ساغردیگه بزرگ شده ،بهتره اینو قبول کنی
-اما رفتارش هنوز بچه گانه است
-غذا خوردی
توی بیمارستان چیزی ازگلوم پایین نمی ره-
-بیا بریم پایین مادرت برات غذا فرستاده
-اما بابام تنهاست
ساغر پیششه ،برای یه بارم که شده بهش اعتماد کن -
-اون در مواقع خطر دستپاچه می شه
با آرامش گفت :
-خطر رفع شده پس نگران هیچی نباش
تحت تاثیر لحن آرام بخش کلامش با لبخند گفت :
-باشه
از جا برخاست وبه همراه آرمین از قسمت انتظارات بخش خارج شده و وارد محوطه بیمارستان شدند ،آرمین برای برداشتن ظرف غذا به طرف ماشینش رفت و او به طرف محوطه پر از گل و گیاه بیمارستان رفت
هوای روزهای آخر پائیز سردو استخوان سوز بود اما او هوس کرده بود همانجا روی چمنها بنشیند و هوای پاک را با همه وجود استنشاق کند پس در حالی که پاهای خسته اش را روی چمنها دراز می کرد با شور وشعف به اطرافش نظر انداخت
آرمین به طرفش آمد و اعتراض آمیز گفت:
-چرا توی سرما اینجا نشسته ای؟
شال گردنش را به دور گردنش محکم کرد و گفت
-از هوای بیمارستان حالت تهوع گرفته م،حال میده همین جا زیر این آفتاب کم جون غذا بخوری
آرمین ظرف غذا را به طرفش گرفت وبا سرخوشی گفت:
-خانم مهندس این چه طرز حرف زدنه!
ظرف غذا را از دستش گرفت و درحالی که با حرکاتی عجولانه درب ظرف را میگشود گفت:
-فعلا از گرسنگیه زیاد مغزم برای درست حرف زدن هنگ کرده
روی نیمکت کنارش نشست و با لبخند گفت :
-ای کاش بعضی وقتا زبونتم مثل مغزت هنگ میکرد
سرش را زیر انداخته وتند تند و با ولع خاصی شروع به خوردن کرد آرمین که حرکاتش را زیر نظر داشت با خنده گفت:
-مگه دنبالت کردن ،آرومتر ،غذا تو گلوت میپره
- تو که نمی دونی چقدر گشنمه
بطری آب را به طرفش پرت کرد وآرام گفت:
-میدونی سایه ،تو خیلی عجیبی !
romangram.com | @romangram_com