#مهمان_زندگی_پارت_266
-دست خودم نیست بابا
-ساغرو مامانت کجان
-مامان رو با زور فرستادم خونه ،ساغر هم فصل امتحاناتشه
-تو کلاس نداشتی
-چطور می تونم وقتی تو اینجائی سر کلاس باشم
-آخرش که چی ،خودت می دونی که من یه روز رفتنیم
انگشتش را به علامت سکوت روی لب پدرش گذاشت و گفت: -
-نمی خوام در مورد ش حرفی بزنی ؛نمی خوام حتی بهش فکر کنم
پرستار میانسالی وارد اتاق شد و با لبخندی گفت:
-به به آقای ستوده بالاخره بیدارشدید
در حالی که سرمش را عوض میکرد با لبخند دوباره گفت :
-قدر دختر خوشگلت وبدون ،از صبح تا حالا یه ثانیه هم دستتون و از تو دستش بیرون نیورده
حاجعلی به سختی گفت :
-سایه همه زندگی منه
پرستار پس از چکاب دستگاه ها وثبت در چک لیست با لبخندی اتاق را ترک کرد
سایه حس می کرد پدرش به ماننده قبل راحت نمی تواند نفس بکشد وحرف بزند به همین دلیل ترجیح داد کمتر با او صحبت کند پس در حالی که موههای نرمش را نوازش می کرد او دوباره به خواب رفت
************
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت نزدیک به دو بود از جا برخاست و پشت پنجره ایستاد .از اینکه حال پدرش بهتر شده بود خوشحال وراضی بود این راساعتی قبل پزشک معالجش گفته بود اما به خوبی می دانست منظوردکتر از بهتر بودن آن چیزی نیست که او وخانواده اش آرزویش را داشتند یک خوب شدن مقطعی و زودگذر
با صدای آلارم اس ام اس گوشی همراهش نفس عمیقی کشید ودست درجیب مانتواش کرد وبا بیرون آوردنش نگاهی به صفحه اش انداخت یک پیام از آرمین بود که از او خواسته بود به نگهبانی برود به طرف پدرش برگشت و دستگاهها را چک کرد و با خیال راحت از اتاق خارج شد . از بخش که خارج شد آرمین را درکنارساغر دید ساغر به طرفش آمد و نگران گفت:
-سایه حال بابا چطوره؟
- فعلا که خوابه
-تو برو خونه ،من پیشش می مونم
-نه ،تو بهتره بعد از اینکه دیدیش برگردی خونه
تن صدایش را کمی بالا برد وتندی گفت:
-چیه فکر می کنی فقط تو دخترشی و فقط وظیفه توه که ازش مراقبت کنی؟!
با لحن آرامی گفت :
ساغر خواهش می کنم آرومتر اینجا بیمارستانه-
-آخه منم مثل تو نگرانشم ،اون پدرمنم هست
-بسیار خوب ،حالا برو پیشش و مراقبش باش
ساغر وارد بخش شد و سایه نگران خودش را روی صندلی انداخت وعصبی پفی کشید .آرمین کنارش ایستاد و گفت:
romangram.com | @romangram_com