#مهمان_زندگی_پارت_265
-فکر نکنم نیازی باشه
-به هر حال باید دکتر ببینه ،ممکنه یه وقت عفونت کنه
لبخند شیرینی زد و گفت:
-اینهمه بزرگش نکن ،این قفط یه زخم ساده است
-متاسفم که مجبور شدی به مادرت دروغ بگی!
-مامانم عادت داره همه چیز و شلوغ کنه
-چون تو را دوست داره و نگرانته
در عمق چشمانش خیره شد وبا لبخند دلنشینی گفت :
-می دونم !حالا برو تا کلاست دیر نشده
-مواظب خودت باش پدرت هیچ وقت راضی نیست ،تو به خاطر اون اذیت بشی
-باشه ،مراقبم
آرمین که رفت او هم وارد بخش شد وروی صندلی کنار پدرش نشست و در حالی که دستهای استخوانی اش را در دست می گرفت با بغض آرام شروع به صحبت کرد
-بابا من خیلی خسته ام ،بهم ریخته ام ،درب و داغونم ،شاید چون عاشق شدم ،عاشق آرمین ،یعنی از اول هم عاشقش بودم ،چیزی وکه هرگز نمی خواستم باورش کنم
آهی پر از حسرت کشید و ادامه داد
-اما من عاشقش بودم ،نمی دونم به خاطر شما بود یاخودم که حاضر شدم پا روی غرورم بذارم و زنش بشم ،حالا هم نمی دونم واقعا"اون سرنوشتم بوده یا اینکه دارم امتحان می شم
بغضش شکسست وآرام شروع به گریستن کرد
-بابا اون خیلی عجیبه ،یه روز تلخه یه روز شیرین ،یه روز از بودن باهاش لذت می برم و یه روزبا رفتارش دنیام و سیاه می کنه ،بابا اون یه مشکلی داره ،یه مشکل بزرگ ! دیدگاهش نسبت به همه منفیه ، خیلی شکاکه، من حتی نمی دونم چقدر با من و زندگیم رو راسته ، اون همیشه گیجم میکنه ،رفتارش یه وقتایی مثل یه عاشقه بیقراره و بعضی وقتا جوریه که انگار ازم متنفره و من دشمن خونیشم
بابا !خواهش می کنم زودتر خوب شو و راه درست و بهم نشون بده ،بهم بگو با احساساتم چه کنم اصلا نمی دونم باید چیکار کنم ،باید بمونم و با او زجر بکشم و یا برگردم و در نبودش تلخی زندگی و تحمل کن
بابا !حس می کنم احساساتم مثل یه پازله که نمی تونم کنار هم بچینمشون ،نمی دونم باید با خودم صادق باشم و یا با آرمین
گریه ی آرامش به هق هق تبدیل شده بود و با تمام وجود می گریست نمی فهمید برای پدرش گریه می کند یا برای تنهائی و بی کسی خودش
خوب میفهمید که اگر پدرش بیدار بود وصدایش را میشنید جرات اعتراف این حرفها را نداشت اما او به این درددلی نیاز داشت .در حالی که دست گرم پدرش در دستش بود آرام برای سلامتیش شروع به بخواندن دعا کرد
ساعتی بعد با فشاری که پدرش به دستش وارد کرد نگاهی مبهوت به او دوخت وفریادی ازسر ذوق کشید .حاج علی با ضعف گفت:
-خوبی عزیزم !
-من خوبم شما چطو رید
-منم خوبم !...حتما بازم کلی نگرانتون کردم
دست پدرش را بوسید و گفت:
-مردم و زنده شدم
-خدا نکنه دخترم ، تو که می دونی من تحمل ناراحتی تو رو ندارم
بغض الود گفت :
romangram.com | @romangram_com