#مهمان_زندگی_پارت_264
-روی پله ها لیز خوردم وبا صورت پرت شدم پایین
ناهید در حالی که صورتش را وارسی می کرد با لحنی سرزنش آمیز گفت
-واه واه دختره دست و پا چلفتی چه به روز خودش اورده ، حالا حالت خوبه ؟
-آره مامان خوبم ،میبینی که سرو مرو گنده پیشت نشستم
- آره میبینم چقد سالمی ،اگه خدایی نخواسته سرت به جایی میخورد من باید چیکارمیکردم
-حالا که نخورده
ناهید نگاهش را به آرمین دوخت و گفت:
پسرم! تو که این دختر بی دست و پا رو می شناسی خواهش میکنم توی خونه بیشتر مراقبش باش-
آرمین با شرمساری نگاهی به سایه انداخت وسکوت کرد اما نگاه شماتت بار مهری همچنان آزارش میداد
سایه روبه مادرش گفت:
-مامان خواهش می کنم دیگه دست از سرزنش من بردار ،من که بچه نیستم یه اتفاقی بود که به خیر گذشت
-چی چی رو به خیر گذشت ،نصف صورتت سیاه و کبوده
-مامان لطفا این بحث و تمومش کن و حاضر شو با آرمین برگرد خونه
با نگاه به آرمین اشاره کرد او چیزی بگوید .آرمین با صدای آرامی گفت :
-مادر جون سایه راس میگه اینجا موندن شما با این خستگی اصلا به نفع عمو نیست
ناهید در نهایت تسلیم خواسته سایه و دامادش شد و گفت:
-بسیار خوب هر چه شما بگید
به همراه ناهید و خانم و آقای مشایخ از بخش بیرون آمد و به طرف درب خروجی رهسپار شدند کنار درب خروجی در حالی که صورت مادرش را می بوسید گفت:
-مامان نگران بابانباش و به خوبی استراحت کن
ناهید لبخندی آرامش بخش به رویش زد و گفت:
-می دونم که به خوبی ازش مراقبت می کنی
و سپس به همراه آقا و خانم مشایخ بیمارستان را ترک کرد با رفتنشان سایه آهی کشید و به طرف آسانسور رفت و با انتخاب دکمه 3 دوباره به بخش بیماران سرطانی برگشت
آرمین به ملاقات پدرش رفته بود و او اجازه ورود به بخش را نداشت همانجا به انتظارش نشست ،پس از لحظه ای از بخش خارج شد و کنارش ایستاد و گفت:
-می خوای منم اینجا بمونم شاید بهم احتیاج داشتی
-نه تو برو ،امروز کلاس داری
-پس اگه مشکلی پیش اومد سریع بهم خبر بده
-چشم حتما
-زخم بازوت اذیتت نمی کنه
-نه ،حالم خوبه
-ظهر که برگشتم باهم می ریم پانسمانشو عوض کن
romangram.com | @romangram_com