#مهمان_زندگی_پارت_263
آقای مشایخ آهی کشید و گفت:
بیچاره حاج علی ! فکر میکنی به من اجازه میدن یک لحظه ببینموشون -
-آره فکر کنم !چون من اومدم بیرون وبابا بدون همراست
آرمین به همراه پدرش به طرف نگهبان رفت و سایه با اشاره به صندلی های انتظار روبه مهری گفت:
-بفرمائید راحت باشید
ناهید و مهری روی صندلی کنارهم نشستندوسایه روبرویشان نشست و با مخاطب قرار دادن مهری گفت:
-لطف کردین تشریف آوردید
مهری با لبخند تلخی گفت:
-عزیزم تو باید دیروز ما رو در جریان می ذاشتی ،ما جزءخانواده تو هستیم
-شرمنده این کوتاهی منو ببخشید
ایراد نداره عزیزم ،آرمین گفت خیلی ترسیده بودی ،به هر حال خدا روشکر که خطر رفع شده -
آرمین کنار سایه نشست و سایه روبه مادرش گفت:
-مامان ! بهتره شما برگردید خونه و استراحت کنید ،من اینجا پیش بابامی مونم
-نه دخترم تو برو ،من اینجا راحترم
- شما 24 ساعته که یک لحظه هم استراحت نکردید ممکنه خدائی نخواسته مریض بشید ،خواهش میکنم
-من توی خونه دلم اصلا آروم وقرار نداره
مهری میان حرفش آمد و گفت:
-ناهید جون بهتره به حرف سایه گوش بدی و چند ساعتی و استراحت کنی با این روند تو هم از پا می افتی و انوقت کی می خواد از حاج علی مراقبت کنه
استراحت می کنم ولی همینجا توی نمازخونه ،دلم راضی نمیشه برم خونه-
آرمین که تا آن لحظه سکوت کرده بود روبه ناهید گفت:
اما نمازخونه آلوده است و ممکنه بیماری بگیرید -
- سایه هم درس داره ،حالا فصل امتحاناتشه
سایه از جا برخاست و کنار مادرش نشست و با مهربانی گفت:
- همه زندگی من فدای یک تار موی شما و بابا ،چطور می تونم برم درس بخونم وقتی بابا با این حالش روی تخت بیمارستان افتاده ،توی این شرایط چطور فکرمو متمرکز درس کنم
ناهید به طرفش برگشت که دوباره اعتراض کند اما بادیدن کبودی صورتش با دلواپسی پرسید
-ببینم صورتت چی شده ؟
نگاه مهری و آرمین در هم گره خورد ،چیزی را که در آن لحظه فراموش کرده بود کنجکاوی مادرش بود ،ناهید دوباره گفت:
سایه با توام چرا صورتت کبود شده-
از سر ناچاری با لبخندی زورکی گفت:
romangram.com | @romangram_com