#مهمان_زندگی_پارت_262

-عزیزم پدرت فقط خوابیده اثر داروها خیلی قویند

با بغض نالید:

-پس چرا هنوز زیر اکسیژنه

-همه بیماران سرطانی دچار تنگی نفسند ،پدر شما هم به خاطر اینکه سنی ازش گذشته بیشتر در معرض این عارضه هست

خانم پرستار پدرم کی مرخص میشه

فعلانظر دکتر اینه که اینجا بستری باشه چون برای وضعیت پدرتون بهتره-

از سر ناچاری دوباره گفت:

-دکتر امیدی به بهبودیشون دارند

امید همه ما به خداست اونه که اگه بخواد پدرتون صد سال دیگه هم باشماست -

سایه دوباره شروع به گریستن کرد و پرستار برای آرام کردنش با مهربانی دست روی شانه اش نهاد و گفت:

-اگه قراره شما اینهمه درب و داغون باشید پس کی می خواد به پدرتون روحیه بده

سایه دست پدرش را بوسید و با گریه گفت:

من عاشق پدرم هستم ،تحمل یک لحظه بیماری و درد کشیدنش و ندارم-

پرستار آهی کشید و گفت:

-توی این بخش خیلی ها هستند که عاشق همند و برای یک لحظه بیشتر باهم بودن شب را تابه صبح دعا می کنند؛ فقط کافیه به تک تک این اتاقها سربزنی اونوقته که متوجه میشی پدرت با داشتن تو ،تازه ازهمه اونها خوشبخت تره ،ببین اوناها ! پسربچه پنج ساله ایه که هنوز طعم ومزه این زندگی رو درست و حسابی نچشیده ،هنوز مدرسه نرفته ، اون داره درد بیماری رو تحمل میکنه که اصلا نمی دونه چرا سهمش از این زندگی شده ،بینشون پسر 18 ساله ایه که تازه هدف زندگیشو پیدا کرده جزءدورقمی های کنکور امسال بوده ودختر یکی یکدونه ای که همه زندگی پدر و مادرشه

آهی کشید وادامه داد

-کم نیستند از این نمونه هایی که ناخواسته اسیر این بیماری شدن ،هیچ کدومشون حقشون این درد و رنج نیست ولی این چیزیه که توی سرنوشتشون رقم خورده .

سایه تحت تاثیر حرفهای پرستار با غصه و اندوه گفت:

-شما شغل پر ازغصه و دردی دارید زندگی کردن با این همه درد آدم و افسرده می کنه

-یک پرستار همه زندگیش شغلشه ،ما با مرگ هرمریضی می میریم و با شفای هر کدومشون عمر دوباره ای میگیریم

نفس عمیقی کشید و دوباره گفت:

-شیفت من تمومه و باید برم ولی امید وارم توی شیفت بعدیم پدرت مرخص شده باشه

پرستار با گفتن این حرف اتاق را ترک کرد حرفهای پرستار همه ی ذهنش را مشغول خودش کرده بود چقدر دلش برای پسرک 5 ساله می سوخت او در این دو سال بارها ناظر زجر کشیدن پدرش بود و هر بار دور از چشم پدرش ساعتها از زجر کشیدنش گریسته بود پدرش در این سن و سالش بیشتر اوقات تحمل این درد جانکاه را نداشت حال چطور یک طفل معصوم این درد را تحمل می کرد

با یاد آوری مادرش و اینکه هنوز منتظر اوست صورت پدرش رابوسید و گفت:

بابا می رم مامان و مجبور کنم بره خونه و کمی استراحت کنه-

باگفتن این حرف دستی روی موهای نرم پدرش کشید و اتاق را ترک کرد بیرون بخش خانم و آقای مشایخ کنار مادرش و آرمین ایستاده بودند مهری با دیدنش او را به آغوش کشید و بوسید آقای مشایخ هم با بوسیدن پیشانی اش مهربان گفت:

-دخترم حال پدرت چطور بود ؟

-پرستار که از وضعیتش راضیه ،اما هنوز زیر چادر اکسیژنه که پرستار میگه به خاطر تنگی نفسه

-خوب خدا رو شکر ، تونستی باهاش حرف بزنی

-فعلا"نه! خوابیده ،...... اثرات داروها خیلی قویند

romangram.com | @romangram_com