#مهمان_زندگی_پارت_261
-بیماران این بخش بیشتر از هر بیماری نیاز به آرامش و استراحت دارند پس خواهش می کنم برای رعایت حال بیماران مقررات بخش و رعایت کنید
سایه کلافه و عصبی نگاهی به تابلو اعلام زمان ملاقات انداخت و با ناراحتی همانجا نشست و گفت:
-پس من تاساعت ملاقات همینجا می شینم
آرمین که اصرار را بی فایده دید با لحنی محکم و آمرانه ای روبه نگهبان گفت:
-سوپروایزربخش و صدا بزنید ،باید با ایشون صحبت کنم
نگهبان بهت زده به او خیره شد و سپس تحت تاثیر لحن محکم و قاطع و چهره مقتدرانه اش تسلیم خواسته اش شد و با نرمش گفت:
-خواهش می کنم چند لحظه منتظر بمانید
سپس از طریق درب شیشه ای بخش سوپر وایزر را صدا زد پس از چند لحظه پرستاری با چهره خسته وچشمانی قرمزکه نشان می داد هنوز شیفتش عوض نشده از در خارج شد و با چهره ای پرسشگر مقابل آنها قرار گرفت
سایه سریع از جا برخاست و کنار آرمین ایستاد آرمین با احترام با پرستار سلام کرد و سپس گفت:
-ببخشید که مزاحم وقتتون شدم ،می خواستم از حال مریضمون آقای ستوده باخبر بشم
-شما پسرشون هستین
-نه من دامادشون هستم و با اشاره به سایه اضافه کرد
-همسرم هستند
سایه میان حرف آرمین پرید و با نگرانی گفت:
-خانم پرستار ،خواهش میکنم به من بگید حال پدرم چطوره ؟
پرستار با مهربانی لبخندی زد و گفت:
حال پدرتون خوبه ،فعلاکه بحران رفع شده و ایشون در حال استراحت هستن و جای هیچ نگرانی نیست- -می تونم اونو ببینم
-چراکه نه ،فقط باید صبر کنی مادرتون و صدا بزنم تا جاشو با شما عوض کنن ،اون بیچاره هم از دیشب تا حالا هیچ استراحتی نکرده
سایه با خوشحالی گفت:
- محبتتون و فراموش نمی کنم
پرستار با لبخند گفت:
-خواهش می کنم عزیزم ،همین جا باش تا مادرتون وصدا بزنم
پس از لحظه ای ناهید با چهره ای خسته و گرفته از بخش بیرون آمد سایه با بوسیدن صورتش پرسید
-مامان ،بابا حالش خوبه
-فعلا:که خدا را شکر خوبه عزیزم ،بهتره بری ببینیش من اینجا پیش آرمین می مونم
وارد بخش شد و با راهنمائی پرستار اتاق پدرش را یافت و به طرفش رفت
پدرش در زیر چادر اکسیژن از همیشه نحیف تر به نظر می رسید کنارش نشست و در حالی که دست استخوانی و ضعیفش را در دست می گرفت ،با غصه شروع به گریستن کرد
-پدر نازم ،..پدر خوبم ...چرا اینجا بی جون افتاده ای ،تو که همیشه ازیه جا بودن متنفر بودی
صدای آرامش با صدای هق هق گریه اش ادغام شده بود پرستاری برای چک کردن دستگاهها وارد شد و در حالی که یک به یک آنها را بررسی می کرد با مهربانی رو به او گفت:
romangram.com | @romangram_com