#مهمان_زندگی_پارت_260

-باید سالن ومرتب کنم

آرمین دستش را محکم گرفت و مهربان گفت:

-تو خسته ای! برو استراحت کن ،خودم اینجا رو مرتب میکنم

از پیشنهاد آرمین لبخند تلخی زد و گفت:

-پس شب بخیر

آهنگ رفتن کرده بود ولی هنوز دستش در دست آرمین بود به طرفش برگشت و به او خیره شد به وضوح مشخص بود که چقدر مشوش و به هم ریخته است آرمین که متوجه نگاه متعجب او شده بود سریع دستش را رها کرد وبا لحن آشفته ای گفت:

-چند لحظه پیش عمه ارشام سراغتو میگرفت ،بهش گفتم خونه نیستی

مات نگاهش کرد وآهسته گفت :

-ایراد نداره ،فردا بهش زنگ میزنم ومیگم بیمارستان بودم

-فردا زود بیدار شو با هم میریم بیمارستان

- باشه

در حالی که مبهوت رفتار آرمین شده بود به اتاقش رفت اما تا ساعتها نتوانست از فکرو خیال آرمین چشم برهم بگذارد نهایتا عروسک شاسخینیش را در آغوش کشید و سعی کرد همه اتفاقات امروز را فراموش کند و بخوابد

بین خواب و بیداری بود که آرمین وارد اتاقش شد ، کنارش روی لبه تخت نشست و موههای ریخته شده در پیشانی اش را کنار زد و آرام موهایش را نوازش کرد ،سپس دستان لغزانش روی صورتش پایین آمد وقسمت گر گرفته صورتش را لمس کرد و آهسته نجوا کرد

-بابت همه چیز امشب معذرت می خوام

خم شد و بوسه ای نرم روی پیشانی اش نهاد ودر حالی که آرام شاسخین را از آغوشش بیرون می کشید آن را کنارش گذاشت وخیلی نرم و آرام اتاق را ترک کرد

حس میکرد در رویا ست و چه رویای شیرین و باورنکردنی ،اما جای بوسه گرم و شیرین آرمین برروی پیشانی اش واقعی بودن این رویا را به او می فهماند

یک طرف صورتش سیاه و کبود بود ،می دانست که مادرش در نگاه اول متوجه کبودی صورتش خواهد شد واصلا حوصله گیرهای مادرش را نداشت اما نمی توانست به این دلیل هم به بیمارستان و نزد پدرش نرود پس ناگزیر بود خودش را برای سوالات احتمالی مادرش آماده کند

با کرم پودر سعی کرد تا حدودی کبودی صورتش را پنهان کند و برای ناپدید شدن لب شکاف خورده اش به رژلب متوسل شد .

بابرداشتن کیفش اتاق را ترک کرد و پشت در اتاق آرمین ایستاد و آرام صدایش زد

*******

در کنار هم وارد بخش مراقبتهای ویژه شدند، با نگاهی کاوشگر اطرافش را دید زد ولی از مادرش خبری نبود با ترس و دلهره نگاه نگرانش را به آرمین دوخت ،آرمین که از نگاه مضطربش حال درونیش را درک می کرد از پرستار بخش سراغ آقای ستوده را گرفت پرستار نگاهی به او انداخت و پرسید

-شما چکاره آقای ستوده هستید

: هیجان زده قبل از آرمین گفت

-من دخترشون هستم

پرستار با لبخندی گفت:

-نگران نباش حال پدرتون خوبه ،ایشون به بخش منتقل شدن

مضطرب پرسید

-چه بخشی ؟

-بیماران سرطانی ،طبقه سوم

به همراه آرمین به طبقه سوم رفت،اما نگهبان بخش که مردی بدعنق و عصبی بود به آنها اجازه ورود به بخش را نمی داد هر چه سایه اصرار و خواهش می کرد اصلا در دل سنگ این بشر اثر نمیکرد و تنها حرفش یک کلام بود آرمین که تحمل چهره نگران سایه را نداشت با احترام از نگهبان خواهش کرد اجازه دهد تنها یک لحظه کوتاه سایه وارد بخش شود و از حال پدرش باخبرشود ولی نگهبان بی توجه به خواهشهای او گفت:

romangram.com | @romangram_com