#مهمان_زندگی_پارت_257
سر آرمین روی صورتش خم شد هرم نفسهای گرمش را حس می کردو ضربان قلبش همچنان تند تند می زد مستاصل و ناامید زمزمه کرد
-داری اذیتم میکنی آرمین!
خسته و محزون با لحنی درد آلود نالید:
-تو....تو منو اذیت نمیکنی ؟....... من خیلی وقته که دارم زیر این نگات اذیت میشم سایه !
لحن کلامش پر از درد بود و نگاهش پراز عذاب ،عذاب از دردی که دلش می خواهد رهایش کند اما نمی تواند .
دل سایه سوخت هم برای خودش ،هم برای او، او آرمین را دوست داشت ،آنقدر عاشقش بود و می پرستید ش که تحمل یک لحظه رنج کشیدنش را نداشت ،دلش می خواست سرش را روی سینه اش بگذارد و ساعتها گریه کند ،آغوش گرم آرمین داشت بی قرارش می کرد . او بی قرار عشقی بود که سرانجامی نداشت و اینک درآغوش گرم مردی که آرزوی همه زندگیش بود داشت می لرزید ،با خود اندیشید ،( خدایا !... ما داریم تاوان چه چیزی را پس می دهیم ما به خاطر چه چیزی اینهمه عذاب می کشیم ،لعنت به این زندگی ،لعنت به هرچه زندگی اجباریست )،دلش می خواست خودش را تسلیم آرمین کند او عشقش بود..... ؛اما نمی توانست ،او عاشق آرمین بود ولی هرگز نمی خواست به او تحمیل شود؛او عشق مرد زندگیش ر ا می خواست نه تنفر و عذابش را ،خودش رابه خاطر آزار دادن آرمین سرزنش و ملامت کرد پس غمگین و درمانده گفت:
-آرمین.......من......من تا این ساعت شب بیمارستان بودم
لحظه ای با چشمانی متحیروحیران به او نگریست و سپس با صدای خفه ای پرسید
-چرا ؟
آهی کشید و با بغض گفت:
-بابام........ بابام بازم حالش به هم خورده
دستهای آرمین از دور کمرش شل شد ند و با لحن ضعیفی نجوا کرد :
-پس چرا حالا اینو می گی
سریع خودش را از آغوشش بیرون کشید وقدمی به عقب برداشت و گفت:
چون خسته و عصبی بودم و تو به جای اینکه به حال روزم توجه کنی فقط بهم توهین کردی -
وقتی این ساعت شب ،به همراه این پسره آسمون جل بر می گردی خونه توقع داری چه فکری کنم-
: روی لبه تخت نشست و گفت
-توقع داشتم به جای هر برخورد توهین آمیزی فقط می پرسیدی تا این وقت شب کجا بودم
- پرسیدم اما چه جوابی شنیدم؟...... فقط سردی و بی اعتنایی
- وقتی به جای سلام با نگاه تحقیر آمیز فریاد می زنی چه گورستونی بودی بایدم توقع داشته باشی که خیلی با آرامش جوابتو بدم
-رفتار تو منو عصبی کرد ،خصوصا"که با این پسره بودی
-پس مشکل تو من نیستم !....فقط افکار بیمار گونته
-من نمی تونم مثل مردهای بی غیرت و بی خاصیت باشم
حرص الود گفت :
-دیگه از این جمله تکراریت حالم بهم می خوره
با نهایت خودخواهی گفت:
قبلا هم گفته بودم نمی خوام تا زمانی که اینجا در خانه منی با هیچ مردی رفت و آمد داشته باشی -
romangram.com | @romangram_com