#مهمان_زندگی_پارت_258

دیگر کشش بحث را نداشت بازویش از درد زق زق می کرد . خسته وبی حوصله گفت:

خواهش می کنم راحتم بذار چون دیگه اعصاب بحث کردن و ندارم-

بر خلاف خواسته اش کنارش روی لبه تخت نشست و با ملایمت گفت:

چرا بهم خبر ندادی پدرت بستری شده؟ -

با لحن غمگینی گفت:

-اینقدربهم ریخته و عصبی بودم که همه چیز یادم رفت توی اون لحظات فقط یک چیز برام مهم بود ،اونم به هوش اومدن بابام بود

-حالا حالش چطوره ؟

با لبخند تلخی گفت:

خدا رو شکر خطر رفع شده ،وظعیتش ثابته و فشار و تنفسش نرمال-

آرمین نفس راحتی کشید و گفت:

-چرا گوشیت و همراهت نبرده بودی؟

- فراموش کردم برش دارم ،صبح چون دیرم شده بود با عجله از خونه زدم بیرون

-لااقل باید وقتی حال بابات روبه راه میشد بهم خبر می دادی

آرام نجوا کرد:

فکر نمی کردم برات مهم باشه-

-یعنی برای نیما مهمتر از من بود

- نیما رومن خبر نکردم ؛اون خودش پدرمو رسونده بود بیمارستان

نفس عمیقی کشید وگفت :

-عصر تماس گرفتم بگم حاضرشی بریم مطب دکتر، اما وقتی جواب ندادی نگران شدم دیر اومدنت به همراه اون پسره با این رفتار سرد هم مزید بر علت شد

حتی لحظه ای هم تصور نمی کرد آرمین نگرانش شده باشد پس با ناباوری گفت:

-بله حق باتوهه ! من اینقدر نگران و ناراحت بودم که نتونستم عصبانیت تورو درک کنم

آرمین با دست صورتش را به طرف خودش برگرداند و در حالی که سمتی را که کبودشده بود لمس می کرد با ناراحتی گفت:

-برای لحظه ای کنترلم و از دست دادم

با لحن نیش داری گفت:

-من هرگزاز تو توقع عذرخواهی ندارم

بی تفاوت به کنایه اش سرش رابه عقب چرخاند و در حالی که گوشش را وارسی می کرد با لحن مهربانی پرسید :

-گوشت صدمه ندیده ؟

تحمل محبت هایش را نداشت پس از جا برخاست و سوئی شرتش را از روی زمین برداشت و در حالی که می پوشید گفت:

-حال من خوبه ،خواهش می کنم از اتاقم برو بیرون بذار استراحت کنم

بی توجه به خواهشش بلند شد و به طرفش رفت و گفت:

romangram.com | @romangram_com