#مهمان_زندگی_پارت_256

-نه ،باز نمی کنم تو امشب دیونه شدی

فریاد زد

-نه ،دیونه نشدم بلکه تو دیونه ام کردی

-خودت از اولم دیونه بودی پس الاکی نندازش رو من

-میگم این در لعنتی و باز کن ،به مقدسات سوگند اگه بازش نکنی خودم خوردش میکنم

بی توجه به تهدیدات آرمین همچنان پشت درایستاده بود و می لرزید

با صدای زنگ دروساکت شدن آرمین وسپس صدای قدمهایش که از پله ها پایین می رفت نفس راحتی کشید وروی لبه تخت نشست درد بازو وپهلویش امانش را بریده بود. به بازوی زخمی اش نگاهی انداخت یک بند انگشت شکاف برداشته بود وآستین مانتو اش هم پاره و خونی بود آنرا از تن بیرون آورد و بادستمالی جای زخم بازویش را پاک کرد . با تاپ آستین حلقه ای که پوشیده بود احساس سرما میکرد. ازکمد لباسیش سوئی شرتی برداشت اماباصدای نعره آرمین در یک لحظه رعشه بر اندامش افتاد و همانجا وسط اتاق وحشت زده میخکوب شد

در با صدای مهیبی با شدت به دیوار اصابت کرد وآرمین خشمگین روبرویش ایستاد .

نفس در سینه اش حبس شد و سوئی شرت در دستش بی اختیار به روی زمین افتاد . قبل از اینکه او کوچکترین حرکتی کند آرمین دستش را بالا برد و سیلی دیگری بود که پرده گوشش رانوازش کرد سرش به دوران افتاد وصدای عجیبی در گوشش پیچید وباشدت به روی تخت پرت شد

یک طرف صورتش شعله میکشید و دوباره طعم شور خون زیر زبانش مزه کرد . احساس ضعف و بیچارگی می کرد اما نمی خواست در مقابل آرمین ببازد؛ با همه قدرتش سعی میکرد بازنده این میدان جنون آمیز و غیر منطقی نباشد با خودش اندیشید آرمین چطور به خودش اجازه میدهد با او مثل یک حیوان رفتار کند .

سرش را بلند کرد ودر عمق چشمان پرخشم وگستاخش خیره شد و با همه نفرت و انزجار فریاد کشید

-ازت متنفرم !.... حالم ازت بهم می خوره ،می دونی مثل چی شدی !...... مثل یه گرگ وحشی که داره زورشو به رخ یه خرگوش میکشه ، زورتو دیدم پس حالا گمشو از اتاقم بیرون

با خنده ای وحشیانه گفت:

-اتاق تو ؟،........نه خرگوش کوچولوخوشگل من ،اشتباه نکن ،اینجا اتاق ماست!..... یعنی من وتو ،و من میخوام امشب بهت ثابت کنم که تنها یه مترسک توزندگیت نیستم که فقط بیاستم وببینم و می تونم مثل همه لیاقت عشق توروداشته باشم

با خوداندیشید ،چطور می تواند اینهمه وقیح باشد .نفسش را با خشم بیرون داد و با لحنی لجوجانه گفت:

-هرچقدرم که بخوای می تونی با وقاحت ونامردی تحقیرم کنی اما مطمئن باش که بهت نمی گم کجا بودم

آرمین به طرفش خیز برداشت وبا یک دست بازویش را گرفت ومثل پر کاهی اورا از روی تخت بلند کرد وبه آغوش کشید ودر حالی که بازوهایش را به دور کمرش حلقه می کرد آرام گفت :

-می دونم این حرفا روفقط داری می زنی که منو دیونه و عصبی کنی

سعی کرد خودش را از آغوشش رها کند پس در حالی که با مشت روی سینه ستبرش میکوبید به تندی گفت:

-ولم کن عوضی ،تو داری بهم توهین میکنی

آرمین او را تنگتر به خود فشرد چنانکه حتی نمیتوانست تکان بخورد ، در آغوش آرمین از ترس وهیجان مثل یک گنجشک در قفس بی اختیار می لرزید .

با سرانگشت موههای پریشان روی پیشانی اش را با آرامش کنار زد و در گوشش نجوا کرد:

-چرا........ ؟ مگه تو همسرم نیستی!

وجودش لرزید وهمه سعی اش را برای رهائی ازآغوش آرمین به کار بست در اثر تقلا و تلاش نفس نفس می زد اما فشار بازوهای آرمین به دور کمرش هر لحظه بیشترو بیشتر می شد با درماندگی و بغض نالید

--تو.......تو نمی تونی با من این کارو کنی ,تو اینقدر سنگدل و بی رحم نیستی

پوزخندی زد و گفت:

چرا هستم ،از این بدترم میتونم باشم........ -

اعتماد به نفسش متزلزل شده بود، قلبش تند تند می زد واز سر بیچارگی گریه اش گرفته بود.آرمین دست زیر چانه اش برد و سرش را بالا آورد و به عمق چشمان مضطرب ونگرانش خیره شد و آرام گفت:

-چرا اینهمه می لرزی !.......من فقط دارم برات ثابت می کنم که توی زندگی تو چکاره ام

نگاهشان در زیر نورکم اتاق با هم تلاقی کرد آرمین آن گرگ خشمگین چند لحظه پیش نبود اصلا"آن آرمین همیشگی نبود ،در نگاهش شوق خواستن موج می زد ،چشمان سرد همیشگی اش برق عجیبی گرفته بود، نگاه آتشینش خیره به چشمان عسلی به اشک نشسته سایه بود و سایه در آغوشش از این تغییر رفتار به خود می لرزید در نظر او این رفتار از مردی با شخصیت سرد و سخت آرمین بعید بود

romangram.com | @romangram_com