#مهمان_زندگی_پارت_251


-((خدایا پدرم و از تو می خوام ،خدایا بهم کمک کن اونو مثل همیشه ببینم ... خدا یا !! ....))

برای چندمین بار از نیما پرسید

-نیما دکتر در مورد وضعیت بابام چی گفت :

نازنین عصبی داد زد

-سایه خواهش می کنم یه لحظه آروم باش ،نیما صد بار بهت گفت ،دکتر چی گفته دیگه!

ساغر و مادرش در راهروی بخش مراقبتهای ویژه ایستاده بودند خودش را در آغوش مادرش انداخت و مثل یک بچه بی پناه گریه سر داد . مادرش در حالی که سرش را نوازش می کرد با محبت گفت:

-آروم باش دخترم ،آروم با ش

از آغوشش بیرون آمد وپرسید

-بابام چطوره مامان ،اون چطوره!؟

-حالش تعریفی نداره ، فعلاکه زیر اکسیژن

-دکتر چی گفت؟

ناهید با دستمال در دستش اشکهاش روی صورتش را پاک کرد وگفت :

-چی میخواد بگه عزیزم ، همه ما می دونیم اون فقط داره زجر میکشه

-تو رو خدا اینجوری نگومامان ، من حتی یک روز هم بدون بابا نمی تونم تحمل کنم

-عزیزباید امیدمون فقط به خدا باشه!

دوباره خود را در آغوش مادرش انداخت وهر دو گریستند

***

خسته به دیوار بخش مراقبتهای ویژه تکیه داده بود. نگاهش را به ساعت دیواری انداخت. ساعت ازهفت شب گذشته بود ،در طول روز آنقدر گریه کرده بود که چشمانش متورم شده وتار میدید

ناهید کنارش ایستاد و لیوان قهوه را به دستش داد و گفت:

-اینو بخور ،از بس گریه کردی گلوت خشک شده!

لیوان را از دست مادرش گرفت و جرعه ای نوشید مادر آهی کشید و گفت:

-به آرمین خبر دادی اینجاهستیم؟

-نه ،موبایلمو خونه جا گذاشتم

-بیا با گوشی من زنگ بزن ،ممکنه نگرانت بشه

مردد نگاهی به گوشی مادرش انداخت ،دستش را دراز کرد گوشی را از ناهید بگیرد که درشیشه ای ای سی یو باز شد وپرستاری از دربیرون آمد ،دست ناهید را پس زد و سراسیمه به طرف پرستار دوید وگفت:

-خانم پرستار ،حال پدرم چطوره؟

پرستاربا لبخندی مهربانانه گفت

-خدا رو شکر ،ایشون بهوش اومدن و وضعشون هم ثابت شده

ناهید آرام زمزمه کرد:


romangram.com | @romangram_com