#مهمان_زندگی_پارت_250

-اما ما تو تیممون نفر سومی هم داریم ،که اونم نازنینه ، می تونیم جلسه هامون و خونه اونا بذاریم

-عذر بدتر از گناه

محکم و عصبی گفت :

-مشکل تو نیما و مرادی نیست ، مشکل تو منم که می خوای زندانی عقاید مسخره ات باشم ،ولی قبلا" هم بهت گفتم من تا حدی بهت اجازه دخالت توی زندگیم و می دم که ضربه ای به درس و دانشگاهم نزنه پس مطمئن باش که دیگه نیستم

از جا برخاست و روبرویش ایستاد و با ملایمت گفت:

-چرا این پسره اینهمه برات مهمه که حاضری بخاطرش بامن بحث کنی؟

تحت تاثیر نگاه پراز محبت آرمین آرام گفت :

-چرا وقتی هیچ حسی بین ما نیست !آدمهای دور وبر من اینهمه برات مهمند!؟

دستهای قدرتمندش را روی شانه اش گذاشت و او رابه طرف خودش کشید ،نگاه خیره اش را به عمق چشمان زیبایش انداخت و آرام نجوا کرد:

-چون تو زیبائی ،خیلی هم زیبا ،اینقدر زیبا که من تحمل وجود گرگهای انسانمائی که به دنبال بره های زیبا و معصومی مثل توهند و ندارم

صورت آرمین مماس با صورتش بود . نگاه ملتهب و آتشینش قلبش را با ریتمی تند به تپش انداخته بود و گرمای نفسش همراه با عطر تنش سایه را بی قرار می کرد، نفسش در سینه حبس شد و بی اختیار چشمهایش را بست ، خودش هم نمی دانست چرا اینکار را کرده است ،شاید نمی خواست نگاه بی قرار آرمین را ببیند یاکه می اندیشید آرمین قصد دارد اورا.......

با حسی شیرین منتظر عکس العمل آرمین بود که دستهای آرمین از روی شانه اش کنار رفت و چند قدم به عقب برداشت از این حرکت آرمین جا خورد و با سرخوردگی چشمانش را گشود و به خیره شد

آرمین آرام نجوا کرد

-به هر حال سرنوشت ما از هم جداست ،پس می تونی هر کاری که دوست داشتی و انجام بدی

وسریع اتاقش را ترک کرد

نمیتوانست دو گانگی رفتار آرمین را درک کند ،چرا وقتی فکر می کرد دوستش دارد کاری می کرد که همه کاخ آرزوهایش درهم خرد و نابود شوند ،همانجا روی لبه تخت نشست و به مرگ آرزو هایش گریست چقدر احمق بود که لحظه ای اندیشیده بود آرمین به او علاقه دارد چرا اینهمه زود باور و ساده بود..............

فصل هفدهم

افسرده و غمگین وارد دانشگاه شد ،سرش به اندازه یک کوه بر گردنش سنگینی میکرد ،تمام شب را به مرگ آرزوهایش گریسته وصبح با سردرد شدیدی بیدار شده بود . می خواست وارد کلاس شود که نازنین صدایش زد برگشت و به چهره غم گرفته نازنین خیره شد پس از لحظه ای با لحن محزونی گفت:

-نازنین اتفاقی افتاده ؟

نازنین با غصه نگاهش کرد وگفت:

-نگران نشو ولی پدرت ،....پدرت دیشب حالش بهم خورد و مامانت همراه نیما بردنش بیمارستان

وحشت زده بازوی نازنین را چنگ زد و گفت:

-چی میگی... نازی ...بابام !.... ....

گریه امانش را برید و میان هق هق گریه اش گفت:

-نازی تو روخدا بگوحالا حالش چطوره ؟

نازنین برای آرام کردنش دستش را در دست گرفت وگفت:

-فعلاتوی بیمارستان بستریه ،نیما منتظره که ما رو ببره بیمارستان

سراسیمه به طرف درب دانشگاه دوید ونیما درون ماشینش انتظارشان را میکشید ،هراسان در را گشود و در حالی که سوار می شد ملتمسانه گفت:

-آقا نیما ....خواهش می کنم ،خواهش میکنم سریع برید......،باید بابام و ببینم

در تمام طول راه اشک می ریخت ،در دلش هزار بار به خدا رو زد ،

romangram.com | @romangram_com