#مهمان_زندگی_پارت_249
-پس حالا که اینجور شد خودم بهش میگم که........
دستپاچه وبی اراده گفت :
-نه نه ممکنه متوجه بشه
بانگاهی شکاک چشمانش را تنگ کرد پرسید
-چی رو متوجه بشه ؟
-اینکه یک رابطه ای بین ماهست
به طرفش چند قدم برداشت و با حالتی مشکوک گفت :
-صبر کن ببینم اصلا"چه رابطه ای بین تو این پسره هست ؟
-بس کن آرمین ،میخوای دوباره شروع کنی
-من می گم رفتار این پسره یکم عجیب می زنه ،بهم بگو اون روز سر کلاس کنار تو چی می خواست ؟
-محکمه راه انداختی
-جوابمو بده
-اون روز یه مشکل درسی داشت که از من خواست براش حلش کنم
یک تای ابرویش را بالا داد وبا لحنی تمسخر آمیز گفت :
-امید مرادی شاگرد اول دانشگاه از تو خواسته براش رفع ایراد کنی ؟! خودت فکر نمی کنی این خیلی مسخره است؟!
-ولی منم شاگرد تنبلی نیستم
به تندی گفت :
-نیستی ،اما در حد مرادی هم نیستی ،حتما" یه دلیل دیگه داشته که از تو خواسته براش رفع ایراد کنی
داد زد
-نصف شبی مجرم گرفتی ،چرا تو به همه مشکوکی
-من به کسی مشکوک نیستم ولی واقعا چرا هر جا میرم همیشه یکی باید باشه که هی دور تو بچرخه
-امید همکلاسی منه ،طبیعیه که ما باهم رفع اشکال میکنیم
-پس چرا می ترسی ، که از رابطه ما بوئی ببره
-چون خودت گفتی نباید کسی بوئی ببره
آرمین نفس عمیقی کشید و دوباره روی لبه تخت نشست و گفت
-توی نگاه این پسره یه چیزی هست که اصلا" از اون خوشم نمیاد
-تو اشتباه می کنی آرمین من واون چهار ساله که باهم همکلاسیم و تقریبا"همه واحدهامون و با هم پاس کردیم طبیعیه که اون با من راحتتر از بقیه باشه
با لحن ملایمی گفت:
-و به همین دلیل نمی خوام که با اون تو یه تیم باشی ،فکرشو بکن،اگه قرار شد یه جلسه بذارید ،کجا باید جلسه بذارید ،مجبوری یا تو بری خونه اون و یا اون بیاد اینجا و این چیزیه که من اصلا" موافقش نیستم
romangram.com | @romangram_com