#مهمان_زندگی_پارت_252

-خدا رو شکر!

-خانم پرستار می تونم پدرم و ببینم

-نه هنوز حالش خوب نیست و ممکنه شما رو که ببینه هیجانی بشه و دوباره حالش بد بشه

-خواهش می کنم فقط بهم بگید خطر رفع شده یانه

-عزیزم من که دکتر نیستم ،اینو دکتر باید تشخیص بده ،حالا هم اگه اجازه بدی می رم وضعیت بیمارو بهشون گزارش بدم

پرستارکه از او دورشد ؛برگشت و دوباره به پنجره تمام شیشه ای ،ای سی یو خیره شد پس از لحظه ای پرستار به همراه دکتر برگشت و او بی هیج سوالی اجازه داد هر دو وارد شوند ،وقتی دکتر خارج شد به طرفش رفت و گفت:

-دکتر خواهش میکنم ،بهم بگید خطر رفع شده

-خدا رو شکر خطرموقتا رفع شده

-یعنی فعلا جای هیچ نگرانی نیست

- امیدتون به خدا باشه ! اما تنفس و فشارشون نرماله

نفس آسوده ای کشید ورو به دکتر گفت:

-دکتر می تونم بابام و ببینم

-فعلانه بذارید بیمار استراحت کنه

احساس می کرد دوباره خون در رگهایش به جریان افتاده و می تواند راحت نفس بکشد

با خوشحالی خودش را در آغوش مادرش انداخت و زیر لب زمزمه کرد

-خدا رو شکر ،تو چقدر خوب و مهربونی خدا ،به خاطر همه این محبتها ازت ممنونم

مادر او را از آغوشش جدا کرد وگفت:

-عزیزم حالاکه از حال پدرت مطمئن شدی ،دیگه برو خونه ات ،ممکنه شوهرت نگرانت شده باشه ،تمام روزرو که اینجا نشستی و اشک ریختی ،حتی یه زنگ هم بهش نزدی ؛منم که اینقدر نگران بودم یادم رفت به مهری خبر بدم

-باشه مامان همین حالا بهش زنگ می زنم ،ولی خونه نمی رم چون می خوام امشب پیش بابا بمونم

نه دخترم ،تو خسته ای بروخونه استراحت کن -

-تو که از من خسته تری ،دیشب تا حالا یه لحظه هم استراحت نکردی

-تو نگران من نباش عزیزم ، من به این بی خوابی ها عادت دارم ،تازه بابات به من احتیاج داره و باید کنارش باشم ،نیما خیلی وقته منتظرته ، برو تا بیشتر از این علاف نشه

نگاهی به اطرافش انداخت وپرسید

-پس ساغر کو؟

-اون بیچاره از دیشب پلک رو هم نذاشته بود عصر دیدم دیگه نا ایستادن نداره و داره ازحال میره از مامان نیما خواستم همراه خودش اونو ببره

-مامان اون توی اون خونه درندشت تنهاست ،بهترنیست شما برید تا که تنها نباشه

-نازنین امشب کنارش می مونه

-می خوای منم شب رو برم پیششون تنها نباشن

-نه عزیزم ،تو برو خونه خودت، شوهرت تنهاست ،زن باید شب کنار شوهرش باشه

-پوزخندی ازحرف ناهید رو لبش نشست ودر دل نالید :

romangram.com | @romangram_com