#مهمان_زندگی_پارت_25
- پس فقط هشت ماه تا درس شما تمام بشه ونه بيشتر
از اينكه او اينهمه سرد وسخت بود دلش گرفت پس با دلخوري گفت:
- بسيار خوب ،فقط...........
با تمسخر حرفش را قطع کرد وگفت:
-هنوز هم چیزی هست ؟
همراه با آهی عمیق گفت :
- شما همانطور كه به من قول داديد باید تا روزي كه توی خونتون هستم احتراممو نگه دارين
-مطمئن باش كاري ميكنم كه اصلا حضور منو حس نكني
سپس نگاهي به ساعتش انداخت و پرسید :
- حرف ديگه اي هم باقي مونده ؟
سرش را به حالت نفی تكان داد و گفت:
- نه ، ديگه حرفي ندارم .
آرمين از جا برخاست ودر حالي كه به پيشخدمت اشاره مي كرد گفت:
- پس فقط يك حرف دیگه مونده ،واونم اینه که ، اين تصميميه كه خود شما گرفتيد پس بعدها نمی خوام بشنوم که منومقصراین امر می دونین
- اما اين پيشنهاد احمقانه از جانب شما بود ،شما ميتونستين به راحتي مانع اين ازدواج بشید
دودستش را روي ميز قرار داد وسنگيني بدنش را به روي دستانش انداخت و در حالي كه سرش را به صورت سايه نزديك ميكرد در چشمانش زل زد وبا تحكم گفت:
- قبلا هم گفتم ، بازم میگم ! اگه زندگيت برات خيلي مهمه ميتوني مثل هزاران دختري كه روزانه خواستگارهاشون و رد ميكنن اين خواستگاري رو رد كني
براي مهار خشمش لحظه ای چشمهايش را برهم فشرد ووقتي آنها را گشود، آرمين رفته بود
آرمين آدم بي منطقي نبود و از اينكه به راحتي شرطهايش را پذيرفته بود كمي احساس راحتي وآرامش ميكرد
نياز مبرمي به صحبت با نازنين در خودش احساس ميكرد .نازنين تنها كسي بود كه دردش را ميفهميد وهمیشه سعي ميكرد مرهم دردش باشد .وقتي به نازنين گفت چه تصميمي گرفته نازنين با چشماني گشاد شده وهیجان زده گفت :
- تو دختره احمق چكار كردي!؟
- همين كه شنيدي، من تصميم خودمو گرفتم ! با اون ازدواج میكنم
- چی !......ازدواج میكني ! فكر كردي اين ازدواجه !.....خره !اين حماقته ! ديوونگي محضه!...توچطور ميتوني با زندگي خودت همچین بازی خطرناکی و كني ؟!
- زندگي پدرم برام از هر چيزي با ارزشتره نازی!
- خنگول !پدرت که اگه بفهمه تو بازندگيت ميخواي چكار كني ، از غصه دق ميكنه
- قرار نيست اون چیزی بدونه ،ما مثل همه باهم ازدواج می کنیم
آهی کشید وبا ناباوری آهسته گفت :
- پس همه قول و قرارراتونو با هم گذاشتين
- اره ، همه حرفامونو زديم
romangram.com | @romangram_com