#مهمان_زندگی_پارت_246

-دیونه شدی ،چرا قبول کردی تو گروه ما باشه ،تو که از اخلاق آرمین خبر داری

به سردی گفت :

-تو که از خدات بود تو گروه ماباشه

-آره ،اما این مال قبل از این بود که بدونم اون چه احساسی به تو داره

-اون قول داده حرفهای امروزش رو فراموش کنه

-آره اون قول داده اما جون عمه اش که بتونه

-نازی !من می خوام هر طور شده سر از زندگی آرمین در بیارم ،باید بدونم چرا وقتی خودش دوست دختر داره ،اینهمه روی من واطرافیانم حساسیت داره

- تو تا حالا دوست دخترشو دیدی ،دیدی که باهاش حرف بزنه

-اون تمام روز بیرونه ،من چی میدونم بیرون داره چه کار می کنه واصلا باکیه

-ولی من خیلی نگران این موضوعم

-اما باید من از یه جائی شروع کنم ،باید بدونم مشکل اون چیه و اینهمه حساسیت از چی نشات میگیره

با بی خیالی شانه بالا انداخت وگفت :

-خوددانی

آرمین خسته و کلافه وارد آپارتمان شد چند وقتی بود که بخاطر پروژه اصفهان حسابی سرش شلوغ شده بود و در این یک هفته فقط سایه را سر کلاسش دیده بود .او مجبور بود بخاطر تعهدی که به سایه داشت با پرواز صبح زود به اصفهان برود و با پرواز شب برگردد.به خاطر وجود نیما در همسایگی خانه پدرش نمی توانست خودش را راضی کند که سایه شب را آنجا بماند ونه میتوانست اورا شب در این خانه تک وتنها رها کند .

سایه پشت میز غذا خوری در حالی که کتابهایش در اطرافش پراکنده بود، معصوم و عمیق به خواب فرو رفته بود ،از این طرز خوابیدنش لبخندی روی لبش نشست ،او سایه را در حالتهای مختلف خواب دیده بود اما لبهای وسوسه انگیزش را آن شب درون ماشین هرگز نمی توانست از یاد ببرد

با سرانگشت نرم وملایم تکانش داد وآرام صدایش زد . با وحشت سرش را از روی کتابهایش برداشت و با چشمانی نیمه باز هراسان گفت :

-چیه ! ..........چیزی شده؟

لبخند روی لبهای آرمین ماسید و مضطرب ونگران پرسید

-سایه چرا صورتت خونیه ؟

نگاهی به کتاب زیر صورتش که خونی بود انداخت ودر حالی که دستش را به بینی خونی اش می مالید از جا برخاست وگفت :

-چیزی نیست ،چند وقتیه که بی دلیل خون دماغ میشم

آرمین با چشمانی مبهوت وپرسشگر گفت :

-چند وقته ؟! ............. و تو هیچی به من نگفتی ؟

در حالی که وارد دستشوئی می شد گفت:

-آخه فکر نمیکردم چیزمهمی باشه !

به دنبالش راه افتاد و پشت در دستشوئی ایستاد وگفت

-فکر نمیکردی چیز مهمی باشه ؟!.........همین ؟!........، دختر تو چرانسبت به خودت اینهمه بی خیالی

با حوله صورتش را خشک کرد از دستشوئی بیرون آمد و گفت :

-از خستگی و فشار درسیه ،هر وقت حجم درسهام زیاد می شه اینجوری می شم

نگران پرسید

romangram.com | @romangram_com