#مهمان_زندگی_پارت_247
-قبلا"هم سابقه داشته؟
با بی تفاوتی گفت :
-نه چند وقته که اینجوری شدم
-پس حاضر شو باید باهم بریم پیش دکتر
با تعجب نگاهی به ساعت دیواری انداخت ،ساعت نیمه شب را نشان میداد ،پوزخندی زد و گفت
-حالا؟ تواین ساعت چه مطبی بازه!
-می ریم بیمارستان
-اما تو خسته ای ، تازه از راه رسیدی
-نمی خواد نگران من باشی ،سریعتربرو حاضر شو
با لبخندی دوباره پشت میز و مقابل کتابهایش نشست گفت :
-خواهش میکنم اینهمه شلوغش نکن ،من که بیمار اورژانسی نیستم ،یه خون دماغ ساده است
-اگه بخوای اینجوری خون دماغ بشی که تا آخر ترم خونی دیگه برات باقی نمی مونه
-همیشه که اینجوری نیست فقط وقتایی که استرس دارم ،اینجوری میشم
نفس عمیقی کشید وگفت :
-به هر حال فرداشب ،زود میام که باهم بریم یه چکاب کامل انجام بدی استرس و خستگی دلیل موجهی برای خون دماغی نیست ،حالاهم بهتره بری توی اتاق خودت درس بخونی ،اینجا سرده و ممکنه سرما بخوری
لامپهای لوستر اتاقم سوخته ودستم بهش نمی رسید که عوضشون کنم . بقیه لامپها هم رنگشون زرده و چشمام و اذیت می کنن
-چرا زودتر بهم نگفتی که سوختن
آهی کشید و با غصه گفت :
-کی میگفتم ؟.....تو که همیشه نیستی!
لبخند شیرینی زد و گفت :
-حالا که هستم ،بلند شو وسایلت و جمع کن بیا بالا ،خودم برات عوضشون میکنم
وسایلش را برداشت وبه دنبال آرمین وارد اتاقش شد آرمین پس از تعویض لامپها ازروی صندلی پائین آمد و کلید برق را زد وپرسید
-حالا خوب شد ؟
با نگاه تشکر آمیزی جواب داد
-عالی شد
-چند وقته سوخته
-دقیقا "نمی دونم !هرشب هی نورش کمتر میشد تا اینکه چند شب پیش دیگه اصلا روشن نشد
- باید زودتر بهم میگفتی
با لبخند گفت :
romangram.com | @romangram_com