#مهمان_زندگی_پارت_245
نمی توانست واقعیت را افشا کند ،چطورمی توانست بگوید ،همسرش دکتر مشایخ است در حالی که آرمین او را از اینکار منع کرده بود .کلافه نفس عمیقی کشید .باید به هر نحوی بود امید را از سرخودش وا می کرد به همین دلیل از سر ناچاری گفت :
-خوب واقعیت اینه که من چند ماهه که نامزد کردم و قرار بعد از اتمام درسم در اینجا ، همراه نامزدم به فرانسه برم
لرزشی خفیف همه وجود امید را لرزاند که از چشمان تیزبین نازنین دور نماند . سایه از اینکه اینهمه بی ملاحظه این حرف رابه او زده است از دست خودش عصبی بود نازنین لیوان آب روی میز را به طرف امید گرفت و گفت :
-آقای مرادی حال شما خوبه
امید جرعه ای آب نوشید و سپس با لحنی لرزان گفت :
-من متاسفم !...... من نمی دونستم شما نامزد دارید ،بچه ها چیزهایی می گفتند اما من باور نمی کردم
زمزمه وار جواب داد
-من هم متاسفم !
حس می کرد امید از درون شکسته و خرد شده پس برای تسکین دردش اضافه کرد
-آقای مرادی شما پسر خوب وبا شخصیتی هستید که خیلی از دخترای دانشگاه آرزوی حتی صحبت کردن با شمارو دارن ،نگاهی به اطرافتون بندازید دخترای خوب کم نیستن
-اما هیچ کدومشون به پای شما نمی رسن
نازنین با لودگی گفت :
-به این صورت معصوم و خوشگلش نگاه نکنید یه اخلاقی داره که سگ نداره
-امید بی اراده گفت :
-نفرمائید خانم ایزدی ،ایشون از یک گل هم پاکتر و ظریفتر ند ،نا سلامتی من چهارساله که با ایشون همکلاسم
-خوب یک عمرم دوست جون جونی منه و منم به شما می گم ،همچین گل بی خاری هم نیست
سایه که به خوبی می فهمید اگر نازنین را به حال خودش بگذارد می خواهد تا فردا با امید بحث کند برای پایان دادن به این بحث بلند شد ورو به نازنین گفت :
-نازی فراموش کردی باید به کتابخونه بریم
نازنین هم از جا برخاست و گفت
-ببخشید آقای مرادی ولی ما دیرمون شد
امید هم به تبعیت از آندو سریع از جا برخاست وهیجان زده گفت :
-می تونم یه خواهشی ازتون داشته باشم
هردو با تعجب به اونگاه کردند و گفتند
-بفرمائید
-می خواهم خواهش کنم من توی گروه شما باشم ،می خوام این تحقیق و به عنوان آخرین کار گروهی از شما بیاد داشته باشم
سایه با متانت گفت :
-به شرطی که حرفهای امروز برای همیشه فراموش بشه
- بله حتما "!
وقتی هردو از کافی شاپ خارج میشدند نازنین غرغر کنان گفت :
romangram.com | @romangram_com