#مهمان_زندگی_پارت_244

سایه که از این بحث حوصله اش سر رفته بود نگاهش را به نازنین دوخت وگفت :

-نازی حالا وقت گیر آوردی ،بذار بنده خدا حرفشو بزنه

امید روبه نازنین گفت :

-خواهش می کنم اشتباه برداشت نکنید من منظوری نداشتم

سایه برای کوتاه کردن بحث روبه امید گفت :

-خواهش می کنم بفرمائید ما منتظر صحبتهاتون هستیم

امید با خجالت در حالی که سرش را به زیر انداخته بود در ذهنش به دنبال جمله ای برای شروع صحبتهایش میگشت ودر آخر با حالتی آشفته گفت :

-راستش من مدتیه که می خوام مساله ای و با شما در میون بذارم

نگاهش روی پنجره پشت سرسایه خیره مانده بود و انگار داشت با خودش حرف می زد پس از کشیدن نفسی عمیق ادامه داد

-نمی دونم شما هم متوجه شدید یا نه ، من از سال اول که برای اولین بار خانم ستوده رو دیدم و شناختم جذب شخصیت و رفتارشون شدم ،اما طی این چند سال هرگز جرات نزدیک شدن به ایشون و نداشتم ،همیشه دور می ایستادم و فقط نظاره گر اومد و رفتنشون میشدم .

لحظه ای مکث کرد و سپس با لبخندی تلخ ادامه داد

وقتی می خندیدن منم شاد میشدم وهر وقت غصه دار بودن ،منم ناخوداگاه غصه می خوردم ،کلاسها رو همیشه با ایشون می گرفتم ،می ذاشتم اول ایشون انتخاب واحدشون و انجام بدن و بعد می رفتم برای انتخاب واحد....

سایه عصبی میان حرفش پرید وگفت

-جناب مرادی من اصلا متوجه منظور شما نمی شم

امید نگاهش را به سایه دوخت وگفت :

-من از همون ترم اول به شما علاقمند شده بودم ،می دونم که شما هیچ حسی به من ندارید ولی مطمئن باشید که من برای خوشبخت کردن شما هر کاری حاضرم انجام بدم

سایه نگاه متعجب و بهت زده اش را به نازنین دوخت ،او هم از حرفهای امید شوکه شده بود

امید آرام ادامه داد

-من در مورد شما شایعات زیادی شنیدم خیلی از بچه ها می گن شما با برادر خانم ایزدی نامزد شدید اما تحقیق کردم و فهمیدم که این فقط یک شایعه است ،پس امروز به خودم این جسارت و دادم که تادیر نشده این مساله رو با خود شما در میون بذارم

نازنین با ناراحتی گفت :

-اما دیگه دیر شده ،اتفاقا خیلی هم دیر!

سایه برای ساکت کردن نازنین دستش را روی دست نازنین گذاشت وگفت :

-ولی آقای مرادی من فعلا" قصد ازدواج ندارم ،همه تلاش من اینه که بعد از اتمام تحصیلاتم برای ادامه تحصیل برم فرانسه

امید با ذوق زده گفت :

- اگه این تصمیم شماست که خیلی عالیه چون منم می تونم توی این راه همراهیتون کنم

سایه حیرت زده گفت :

-چی !

-خوب خانواده منم اصرار دارند که برای تکمیل تحصیلاتم برم فرانسه اما من تا به امروز زیر بار نمی رفتم

نازنین نگاهی شمانت بار به سایه انداخت وبا حرص زمزمه کرد

-پس چرا راستشو بهشون نمی گی

romangram.com | @romangram_com