#مهمان_زندگی_پارت_243


-خوب بفرمائید ما در خدمتتونم

-اگه میشه توی کافی شاپ دانشگاه شمارو ببینم

کلافه نفس عمیقی کشید و نگاهش را به نازنین دوخت ،نازنین هم روبه امید گفت :

-بسیار خوب شما بفرمائید ماهم تا چند لحظه دیگه میایم

-پس میبینمتون

سایه در حالی که به رفتن امید خیره شد بود و با ناراحتی به نازنین گفت :

-چرا قبول کردی ؟

با بی خیالی شانه بالا انداخت وگفت :

-چرا قبول نکنیم مگه از این بهتر هم میشه ،همه بچه ها آرزوشونه که امید مرادی تو گروهشون باشه

-اما من خیلی دلشوره دارم ،حس میکنم پایان نامه یه بهونه است

مشکوک نگاهش کرد وپرسید

چرا این فکرو می کنی ؟ -

-نمی دونم چرا مدتیه زیر نگاش معذبم

پوزخندی زد وگفت :

-اینقدر آرمین بهت سخت گرفته که فکر می کنی همه بهت نظر دارن

-نه اینجوری نیست

دستش را گرفت وگفت :

-حالا بیا بریم ،بنده خدا منتظرمونه

با اینکه از ته دل راضی به رفتن نبود اما به اجبار همراه نازنین به طرف میزی که امید در انتظارشان نشسته بود رفت ،امید با دیدن آندو لبخندی زد واز جا برخاست و گفت :

-ممنونم که قبول کردید وقتتون و به من بدید

نازنین با لودگی گفت :

-آقای مرادی خواهش می کنم اینهمه با ما رسمی حرف نزنید نا سلامتی چهار ساله که با هم همکلاسیم

امید شرمگین سرش را پایین انداخت و گفت

-خوب راستش من با وجود خانم ستوده راحت نیستم

نازنین با خنده گفت :

-مگه خانم ستوده جدیدا" آدم خوار شده

-اختیار دارین خانم ایزدی ایشون گل سرسبد دانشگاهن

نازنین با دلخوری زمزمه کرد :

-ایشششش تحفه !.........


romangram.com | @romangram_com