#مهمان_زندگی_پارت_242

نگاهی به چهره مهربانش انداخت او درست میگفت واقعا امشب شب خوب وتکرار نشدنی برایش بود پس آهسته گفت :

-بسیار خوب ،اما به شرطی که به سلیقه خودت باشه

آرمین با لبخندی دستش را در دست گرفت وگفت :

-باشه فقط بعدا" ایراد رنگ ومدلش و نگیری ،که من اصلا سلیقه خوبی ندارم .

-آره قبلا بهم گفتی چه نظری روی زن زندگیت داری

وارد بوتیک لباس فروشی شدند و آرمین از میان پالتوها یک پالتو شیری رنگ با دکمه های درشت و زیبا همراه با شال وکلاه برایش انتخاب کرد ،و برای پرو به دستش داد ،وقتی از اتاق پرو خارج شد آرمین با نگاهی مبهوت خشکش زد اصلا فکر نمی کرد این رنگ سرد وافتاده اینهمه سایه را جذاب کند دلش می خواست رنگ دیگری انتخاب کند ولی از نگاه راضی وشاد سایه دلش نیامد چیزی بگوید به همین دلیل با پرداخت هزینه ،خريدها را به دست گرفت و براه افتاد

سایه شب را با فكر راحت در حالي كه عروسک شاسخین اهدايي ارمين را به آغوش كشيده بود با آسودگی خیال به خواب رفت در اعماق وجودش از اينكه آرمين تا اين حد تغيير كرده بود خوشحال و شاد بود و ناخوداگاه به آينده وزندگيش با آرمين اميدوار ميشد

فصل شانزدهم

به همراه نازنین از کلاس خارج میشد که امید هم همزمان با آنها خارج شد و گفت:

-خسته نباشید خانمها

هردو باهم جواب دادند

-شما هم خسته نباشید

امید نگاهش را به نازنین دوخت وگفت :

-خانم ایزدی تبریک میگم امیدوارم سالهای سال کنارهم خوشبخت وسعادتمند باشید

نازنین لبخندی دوستانه به رویش زد و گفت :

مرسی ،امیدوارم شما هم به زودی زوج دلخواهتون و پیدا کنید و خودتونو گرفتار کنید -

امید لبخندی زد و نگاه شرمگینش را پایین انداخت وگفت :

-من خیلی وقته که اونو پیدا کردم اما متاسفانه فرصتی که بتونم نظرشونو بپرسم وپیدا نکردم

نازنین یک تای ابرویش را بالا انداخت و کنجکاو پرسید

-از بچه های دانشکده است ؟

سایه که تا حدودی منظور امید را گرفته بود سلقمه ای به پهلوی نازنین زد و گفت :

-نازنین بهتره وقت آقای مرادی رو نگیریم

نگاهش را به امید دوخت و ادامه داد

-آقای مرادی فعلا با اجازه

امید نگاه مستاصل و نگرانش را به سایه دوخت وگفت :

-خواهش می کنم اگه میشه چند لحظه وقتتون و به من بدید

سایه نگاه پرسشگرش را به او دوخت وپرسید

-در چه مورد ؟

-قبلنم خدمتتون عرض کرده بودم درمورد پایان نامه است

قبل ازاینکه نازنین چیزی بگوید ؛ گفت :

romangram.com | @romangram_com