#مهمان_زندگی_پارت_240

-تودر مورد من چي فكر كردي ،اينكه يك سنگدل عوضي هستم

- نه ...ولي

حرفش را قطع كرد و گفت:

-من فقط اون حرفو برا تنبیه دوستت زدم والا هيچوقت به خودم اجازه نميدم تنها دوستی روکه توداری و ازت جدا كنم

باذوق گفت :

-ميرم حاضر بشم

محبت صادقانه آرمین همه نگرانیهای ساعتی قبل را از وجودش پاک کرد و قلبی مملو از عشق ولبی خندان در کنار مرد آرزوهایش به ملاقات مادر ارشام رفت .نیایش مادر آرشام زني خونگرم و مهربان بود كه در همان برخورد اول رابطه دوستانه و صميمي با سايه برقرار كرد ودر تمام مدتي كه سايه در كنارش بود هر چند لحظه يكبار به خاطر محبت سايه به آرشام از او تشكر ميكرد .او كه از بيماري قلبي رنج ميبرد با توجه به اينكه خيلي ضعيف و بيمار بود با محبت براي بدرقه سايه تا كنار در اتاقش امد و از سايه خواهش كرد دوستيش را با او ادامه دهد و دوباره به او سر بزند

اقاي اميني تاکنار در خروجي بيمارستان آنها را همراهي كرد واز آرشام و صحبتهايي كه در مورد آرمين و سايه برايش زده بود حرف ميزد آرشام در منزل ،كنار عمه اش بود و اين مسئله سايه را كه نتوانسته بود او را ببيند كمي غمگین وافسرده كرده بود در راه برگشت آرمين با حوصله به تعريفهايي كه سايه از نیایش ميكرد گوش سپرده بود و از اينكه اين دختر فرشته صفت همه را با ديدگاه مثبت ميديد و در نظرش همه خوب و دوست داشتني بودند در تعجب بود اما ته دلش از اينكه به سایه اجازه داده بود با خانواده اميني رفت و امد كند نگران و دلواپس بود؛او به هیچ مردی نمی توانست اعتماد کند واین اصلا دست خودش نبود اما سايه به او اطمينان داده بود كه هرگز به او خيانت نخواهد كرد و او ميخواست براي اولين بار به اين دختر زيبا ودلفريب اعتماد كند .

به طرف سايه برگشت وبه چهره زيبا ومعصومش خيره شد سايه به رويش لبخندي زد و گفت :

-نظرت چيه؟

به خودش تكاني داد و بهت زده پرسید :

-در مورد چي؟

خنده اي كرد و گفت :

-من يك ساعته دارم حرف ميزنم توتازه ميگي ليلي زنه يا مرد

-حالا زنه يا مرد

با دلخوري گفت :

-داري منو دست ميندازي

با لبخند شیرینی گفت :

-مگه جراتشودارم

-پس چرا داري مسخره ام ميكني ؟

-معذرت میخوام ،حواسم به رانندگي بود نشنيدم چي گفتي

-داشتم ميگفتم ،چه خوب ميشد براي آرشام يه هديه مي خريدم ،آخه ميخوام فردا بهش سر بزنم

نفس عميقي كشيد و گفت :

- سايه من بارفت و امدت با آرشام و خانواده اش حرفي ندارم ولي ......

ميان حرفش پرید و گفت :

-ولي چي؟

واقعا نمي خواست دوباره جنگ اعصاب راه بياندازد واین جوصمیمی را از بین ببرد اما ناگزير بود حرف دلش را به سايه بزندپس با ملايمت گفت :

-دلم نميخواد ساعاتی که اميني حضور داره اونجا باشی وهمين طور خواهش ميكنم آرامش منوهم تو خونه بهم نریز

سايه منظور آرمين را به خوبي گرفته بود آرمين نمي خواست سايه رابطه خيلي صميمي با اين خانواده برقرار كند در اين چند ماه او رابه خوبی شناخته بود آرمين در كل از رفت و امد متنفر بود و همه زندگيش فقط خلاصه ميشد در كارش او اصلا حاضر نبود وقتش را صرف شب نشيني و مهماني كند سایه اين را حق مسلم آرمين ميدانست كه زندگيش مطابق ميلش باشد وخودش را موظف به احترام به خواسته اش ميديد پس با لبخندي گفت :

-همه سعيمو ميكنم !

romangram.com | @romangram_com