#مهمان_زندگی_پارت_239
صدايش از هيجان بي اختيار ميلرزيد آرمين متعجب به طرفش برگشت و به چهره مضطرب ونگرانش نگاه کرد و پرسید:
-چرا؟
آشفته و عصبي گفت ::
-تو نامرد نيستي !....مگه نه؟
آرمين با چشمانی بهت زده در چشمان عسلی به غم نشسته اش خیره شد وگفت :
-تو از چي حرف ميزني !......
بغض در گلويش نشست و بغض الود با صداي محزوني گفت :
-تو بهم قول دادي........قول دادي
اما گريه امانش را بريد و بي اختيار اشك پهناي صورتش را گرفت شرمگين سرش را پايين انداخت و ارام و بی صدا گريست
آرمين کنارش ایستاد و دست زير چانه اش برد و صورتش را بالا اورد و در عمق چشمان افسونگرش نگریست و زمزمه كرد
-من تا همیشه روي حرفم باقی میمونم !......اما رفتار توغرور منو همیشه به چالش ميكشه
از این حرف آرمین گریه اش شدت گرفت ،آرمین با محبت او را آرام بغل گرفت و در حالی که موههای نرمش را نوازش میکرد با لحني دلنشين نجوا كرد
-خواهش می کنم آروم باش
گرمای تن آرمین وریتم تند قلبش او را بیقرار میکرد واو طاقت این بیقراری را نداشت .سرش را از روی سینه آرمین برداشت ودر چشمانش زل زد وعاجزانه گفت :
- من روحمم از حرفهاي نازنين خبر نداشت
نگاهشان در هم گره خورد بود در زير نگاه شيرين آرمين ضربان قلبش رابه وضوح حس می کرد.آرمین آهی کشید وکلافه گفت
-میدونم ؛اما همیشه همه دوستان نمي تونن دوستهاي دلسوزي باشن
-نازنين با همه فرق داره اون منو خيلي دوس داره
-علاقه اش به تو ممكنه بهت آسیب برسونه
-اون فقط نگران منه!
-اما با اين پيشنهاد احمقانه می تونست همه زندگي تو رو نابود كنه
-باور كن من موافق حرفهاش نبودم
او را از آغوشش بیرون آورد ودست روی شانه هایش گذاشت و با لبخندی دلپذیر گفت :
-باور میکنم ،حالا برو حاضر شو بايد بريم ملاقات مادر آرشام
باچشماني گشاد شده و متعجب به او خيره شد آرمين لبخند شيريني زد و گفت:
-فكر كنم دوستي با اين خانم براي روحيه ات خيلي خوب باشه،لااقل اينجوری دیگه توی این خونه روانی نمی شی
در چشمان درشت و گيرايش زل زد و گفت:
-توكه قصد نداري به اين طريق منو از نازنين جدا كني
با سر انگشت موهای پریشان درصورتش را کنار زد و با خنده گفت :
romangram.com | @romangram_com