#مهمان_زندگی_پارت_238
-به خدا نگرانم
-اون اينقدر عوضي نيست كه اينو از من بخواد
-اگه خواست چي؟
لحظه اي مردد ماند نمي توانست قولي به نازنين دهد كه توان انجامش را ندارد به خوبي ميفهميد اگر آرمين تهديدش كند كاري غير از قبول خواسته اش ندارد .پس براي اينكه خیال نازنين راحت شود گفت:
-من آرمين وميشناسم ،اون فقط خواسته تو رو تنبيه كنه اين روش اونه هميشه ضربه اش رو درست به نقطه ضعف طرف مقابلش ميزنه
-اون خيلي باهوشه ،اصلا نمي دونم از كجا اومد حتي صداي پاهاش رو هم نشنيدم
با خنده گفت :
-آره عين روح ميمونه ،وقتي فكر ميكني اصلا نيست ،يه هويي پيداش ميشه انگار كه موشو اتيش زدن
-همه حرفامونو شنيده بود ؟
-تقريبا همه رو ، تمام مدت توي آشپزخونه داشته صبحونه ميخورده
-حالا كجاست ؟هنوز خونه است؟
-نه ،بعد از جنگ اعصابمون رفت بيرون ، انگار فقط مونده بود حرفهاي ما رو بشنوه
-اون خيلي با اعتماد به نفس حرف ميزنه ،وقتي باهام حرف ميزد داشتم زير نگاش زهره ترك ميشدم
-اره متاسفانه اون اينجوريه منم هميشه در برابرش كم ميارم ،خوب ديگه با من كاري نداري هنوز هيچي نخوردم و معدم داره اعتراضشو بهم اعلام ميكنه
-نه عزيزم برو
-پس خداحافظ
پشت پنجره ايستاد و به آسمان صاف خيره شد دلشوره اي عجيب به جانش افتاده بود فكر اينكه آرمين براي تلافي چه راهي رادر پيش ميگيرد آشفته و پریشانش میکرد .از آهنگي كه از لپتاپش پخش ميشد بي اختيار اشكهايش سرازير شدند
میگن هیچ عشقی تو دنیا مثل عشق اولین نیس
میگذره یه عمری اما از خیالت رفتنی نیس
داغ عشق هیشکی مثل اون که پس میزنتت نیس
چه بده تنها شی وقتی هیچ کسی هم قدمت نیس
عشق اول مهدی احمدوند
با صداي باز شدن در سريع اشكهاي روي گونه اش را پاك كرد آرمين بي حوصله و عصبي با چهره اي گرفته و درهم وارد شد و زير لب سلام سردي كرد ،به طرفش برگشت وجوابش را با لحن آرامي داد چهره اش هنوز پر از خشم بود .با لحني خشك و سرد گفت:
-حاضر شو ،بايد جايي بريم
خون در رگهايش منجمد شد ،بیرون رفتن توی این ساعت روز اصلا برایش قابل فهم نبود حس كرد قادر به نفس كشيدن نيست با صداي ضعيفي زمزمه کرد
-کجا !
بي اعتنا وسرد به طرف پله گام برداشت و گفت:
-كجاش وتو راه ميگم
متوحش و لرزان پشت سرش ايستاد وقاطع گفت :
-من با توهيچ جا نميام
romangram.com | @romangram_com