#مهمان_زندگی_پارت_231
-سلام به روي نشسته ات
در را پشت نازنین بست و گفت :
-اول صبحي اينجا چي ميخواي؟
-اين مدل جديد مهمون نوازيه ؟
سپس آرام توی گوش سایه زمزمه کرد
-استاد نخوت وغرور که خونه نیست
در جوابش با بی تفاوتی گفت :
-نه فکر نکنم اصولا زود از خونه میزنه بیرون
دست سایه را گرفت وبدنبال خود به طرف سالن پذيرايي کشید گفت :
-بيا كه برات خبراي خوبي دارم
دستش را از میان دستش بیرون کشید وباهیجان پرسید
-چه خبري؟
روي اولين مبل پشت به آشپزخانه نشست وگفت :
-ديشب صدبار بهت زنگیدم چرا جواب ندادي؟
- خیلی خسته بودم گفتم امروز كه كلاس ندارم ، حسابي بخوابم ،ميدونستم توحتي شب نامزديت هم دست از بيمزگي برنميداري به همين دليل گوشی رو سايلنت كردم ،صبح كه براي نماز بيدار شدم از سايلنت خارجش كردم
-نگفتي ممكنه يكي بخواد بمیره؟
-اون باید زنگ بزنه اورژانس نه به من
-شاید یکی بهات کار داشت ؟
-اگه كسي واقعا كار داشت تلفن خونه هست ،مگه اينكه بخواد كرم بريزه
-تقصير منه كه بخاطر تو ،تا سپیده صبح چشم برهم نذاشتم
با حیرت به خودش اشاره کرد وپرسید
-به خاطر من!... چرا؟
-بهت ميگم ولي بايد قول بدي به هيشكي حتي نيما و سروش چيزي نميگي
-چرا ؟مگه چي شده؟
-محرمانه است ،كافيه كه نيما خبردار بشه ،اونوقته كه خون به پا ميشه
كلافه نفس عميقي كشيد و کنارش روی مبل نشست و گفت:
-ميگي چي شده يا نه؟
-ديشب تو مراسم نامزدي يه نفر گلوش حسابي پيش تو گير كرده وازت خواستگاري كرده
-با خنده گفت:
romangram.com | @romangram_com